سایه از سرمان رفت ...
گاهی وقتها فکر می کنم به راستی به افسردگی دچار شده ام که این حجم از غم و غصه مرا رها نمی کند. بعد می بینم نه٬ حجم غم در جهان در حال فزونی است. دیروز یا بهتر بگویم دیشب خبر فوت بزرگی را شنیدم که همیشه از اینکه در هوایی نفس کشیده ام که او نفس کشیده و در عصری زندگی کرده ام که او زندگی کرده بود بر خود می بالیدم و می گفتم درست است که خیلی چیزها سر جای خودش نیست٬ اما در عصری زندگی می کنم که بزرگانی هم چون او زیست می کنند. و اینک او نیست٬ به کهکشانی دیگر سفر کرده است٬ به دوستانی پیوسته که همیشه از نبودشان غمگین بود. دیداری با دوست قدیمی٬ کیوان تازه خواهد کرد و شاید هم به آوازی از شجریان با اجرایی زنده گوش فرا می دهد.
هر چه هست٬ سایه دیگر با ما نیست. نمی خواستم چیزی بنویسم که بزرگان ادب و معرفت چیزها نوشته اند و باز هم خواهند نوشت و در غم نبودش ترانه ها خواهند سرود. اما نتوانستم. سایه را در دوران مهاجرت بیشتر زندگی می کردم. شعر خوانی هایش را عاشقانه دوست داشتم. همین شب یلدای سال قبل با چه شوقی پخش زنده شعرخوانی اش را از اینستاگرام دنبال کردم. همیشه آرزویم این بود که فرصتی دست دهد و چند کلامی از نزدیک او را بشنوم. هیچ نداشتم که بگویم٬ فقط می خواستم اورا از نزدیک نشنوم که این هم نشد و افسوسی به مجموعه به انتهای افسوس هایم اضافه شد.
دلم خیلی گرفته٬ غمش آنچنان بزرگ بود که شبی را نخفتم ...
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفتهاست هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.
...