بغضی در گلو

آدمها بغض می کنند چون چیزی گلویشان را فشار می دهد که نمی توانند مدیریتش کنند. آدمها بغض می کنند چون چیزی به روح و روانشان فشار می آورد و از حد تحملشان بیرون است. آدمها بغض می کنند چون توقع بعضی اتفاقات را ندارند. آدمها بغض می کنند چون چیزی را می خواهند و آن را حق خود می دانند و می بینند که آرام آرام از دسترسشان خارج می شود. آدمها بغض می کنند چون می بینند حق از آنها گرفته می شود.

اما بغض آدمها می ترکد زمانیکه دیگر چیزی برای باختن ندارند. بغض آدمها می ترکد زمانیکه دیگر تمام وجودشان فریاد شده است. بغض آدمها می ترکد زمانیکه حد ظلم از حد انسانیت گذر کرده است.

به نظر می رسد این روزها ایران بغضش ترکیده است!

این روزها که اعترافات اجباری را می بینم٬‌ خاطرات شکنجه شدگان را می خوانم و می بینم٬ این روزها که می بینم نظام برای حفظ خودش حتی حاضر است امام عصر را هم قربانی کند و حفظ نظام را از آن هم واجب تر می بیند به این نتیجه می رسم که دلیلی ندارد این نظام به مردمش رحم کند. این نظام دیگر از حد وجودی خودش عبور کرده است. این نظام این روزها تنها به بقا فکر می کند. درست مانند هر نظام سیاسی دیگری که بر مبنای دیکتاتوری پایه گذاری شده است و رویه ای از دموکراسی برای حفظ خود به تن کرده است این نظام هم طرفداران و مخالفانی دارد. طرفدارانی دارد که آخرت خود را به آن گره زده اند٬ طرفدارانی دارد که منافع فعلی آنها با بودن نظام تعریف می شود٬ و دست آخر طرفدارانی دارد که فکر می کنند این نظام می تواند شهوت قدرت آنها را آرامش بخشد.

اما کسانی که این روزها روبه روی نظام ایستاده اند و به سادگی به سه دسته تقسیم می شوند کسانی هستند که یا از متن مردمی درددیده بپا خاسته اند٬ یا کسانی هستند که صدایشان را در گلویشان بریده بوده اند و یا دست آخر کسانی هستند که مثل همیشه از این آب گل آلود به دنبال منافع هستند. اما هر گروهی که باشند می شد تنها صدایی باشند که دولتی می شنود و پاسخ می دهد. اما نشد. دولت گوش خود را گرفت و به حمایت هسته سخت همیشگی خودش همان راهی را رفت که می رفته است. جامعه عوض شده است٬ نسل عوض شده است٬ دغدغه ها عوض شده است و این همه برای این دولت به هیچ است. خودشان را مرکز عالم می بینند و فکر می کنند تمام معادلات جهانی بر اساس آنها چیده می شود. روزگاری بر این باور بودم که اینها تنها به دلیل خشک مغزی و نگرشات مذهبی است که این رفتارهای رای پیشه می کنند. اما این روزها به جد بر این باورم که دست عنصر دیگری نیز مانند همیشه در میان است.

قدرت گرفتن ایران در منطقه ای که بخش عمده ای از ذخایر معدنی جهان در آن خفته است برای خیلی ها خطرناک است. برای غرب خوب نیست به چند دلیل. نخست اینکه می ترسند مانند گذشته ای نه چندان دور ایران محوریت قیمت گذاری نفت و گاز را بدست گیرد و منافع دول غرب به مانند قبل تامین نباشد. دوم اینکه می ترسند با ایرانی قدرتمند و امن دیگر نیازی به حضورشان در منطقه نباشد. ایران محوریت رفتارهای منطقه ای را همچون گذشته بدست می گیرد و دیگر نیازی به حضور غرب برای تامین ثبات در منطقه احساس نشود. این به معنی از دست دادن بخش بزرگی از بازار اسلحه و حضور نظامی در منطقه است که به لطف آن غرب سالهاست که منافع بی شماری را به خود اختصاص داده است. شرق از ایران قدرتمند راضی نیست چرا که می داند دیگر نمی تواند به لطف دعوای ایران و غرب منابع ایران را به رایگان به یغما ببرد و هر زمان که لزوم نا ثباتی در منطقه را برای منافع خودش ضروری دید از ایران برای ترساندن غرب استفاده کند.

کشوری که به لطف منابع و استعدادهای انسانی خودش می تواند به قطبی در جهان کنونی تبدیل شود٬ برای غرب و شرق محل درآمدی است که نمی توانند ثباتش را ببینند. دولتمردان کنونی ایران نیز آنقدر باهوش نیستند و یا آنقدر به فکر ایران نیستند که حاضر باشند تمام معادلات موجود را به هم ریخته و با پشتوانه مردمی خود حرکتی سازنده را در جهت ایرانی آباد و آزاد رقم زنند. حمکرانی فعلی ایران بیش از اینکه در اندیشه ساخت ایرانی آزاد باشد٬ به دنبال به راه انداختن قلمرویی است که بتواند با بی ثبات نشان دادن منطقه حضور خودش را در منطقه در قالب نیروهای نیابتی خود بازتعریف کند. به عبارت ساده تر نظام سیاسی ایران کنونی بین انتخاب رابطه با دولتهای منطقه ای٬ ارتباط با اپوزسیونهای منطقه ای را ترجیح داده است. هزینه آن به مراتب بالاتر است٬ اما آزادی عملی بدست می آورد که با آن می تواند تمامی کارکردهای خود را توجیه کند و به نوعی به جامعه جهانی پاسخگو نباشد. این کمک می کند تا دست دولت در تاراج ثروتهای ملی باز باشد٬ طبقه مرفه جدیدی را بازتولید کند٬ و از طرفی برای حفظ خود همیشه هسته سخت خود را به نوعی راضی نگهدارد. ترکیب دیکتاتوری و پوپولیسم.

داستان استبداد

جالب است تعداد آدمهایی که هر روز در مورد استبداد و نظام استبدادی سئوال می پرسند بیشتر و بیشتر می شود ...

چه می کنید؟

خیلی خسته ام٬ آنقدر که حتی توان فریاد زدن هم ندارم. خسته ام از این همه جفا٬‌از این همه نامرادی٬‌ از این همه بی تدبیری٬ از این همه بی کفایتی٬ از این همه ناروایی٬ از این همه بی عدالتی. درد دین را علم کردید و درد قدرت و زیاده خواهی خودتان را آرام کردید. بیت المال را داشتید و نامش را به مردم و عیشش برای شما بود. تمام این سالها به نام دین بردید و خوردید و شکستید٬‌ اینک که کسی پیدا شده از همان کوچه های خاک گرفته شهر خودمان٬ درد مردم را به فریاد تا عرش رسانده٬ درد دین در دلتان دوباره زنده شده.

راستش را بخواهید خوب که نگاه می کنم می بینم همان دور دورها که شما آمدید همیشه می گفتید این است آنچه انجام خواهید داد. اما ما باورمان نمی شد. ما فقط بخشهایی را می شنیدیم که خودمان تمام آن سالها با تمام وجودمان فریاد کرده بودیم٬ و می دیدیم که شما هم با آن هم آواز می شوید٬ پس به اشتباه باورمان شده بود که شما خوبی ما را می خواهید. خودتان را مصلح می نامیدید٬ خودتان را داعی عدل و انصاف می خواندید و ما به دروغ باورمان شده بود. باید همان روزهای اول که جوخه جوخه اعدام برپا می کردید می فهمیدیم که نشان شما نشان سیاهی است. اما نفهمیدیم. باید آن زمان که جنگ را ادامه می دادید و دسته دسته جوانان این مرز و خاک را به کام مرگ می فرستایدید می فهمیدیم که شما زندگی را فریاد نمی کنید٬ اما نفهمیدیم.

۴۳ سال گذشته است. به سرعت گذشته است٬ اما پر از درد و پر از غم گذشته است. امروز که فریاد آزادی خواهی بپا شده است به همان بهانه واهی همیشگی ۴۳ ساله آن را فریب خوردگی می نامید. ۴۳ سال کشور را در بحران نگه داشتید که بتوانید به بهانه مدیریت بحران هر صدایی را در نطفه خفه کنید. اما شاید اینبار٬ شاید٬ خاموشی در پی نباشد. اگر دستهای همیشگی امپریالیسم و دغل بازان داخلی بگذارد٬ شاید این بار صدای آزادی خواهی شنیده شود٬ شاید.

دیدن این فیلم جرم است

امروز فیلم دیدن این فیلم جرم است را دیدم. سالها از خاطره فیلم آژانس شیشه ای می گذرد و این فیلم نشانی است همان داستان قدیمی. همان تضاد حل نشدنی گذر زمان و آدمها و ارزشهایشان. به فیلم خوش ساختی بود٬ هر چند شاید شاخص های فیلم های برتر سینمای ایران را یدک نمی کشید. داستان فیلم به اصلی بر می گردد که شاید امروز بخشی از قانون نوشته کشور نیست٬‌ اما حضورش را می توان دید. قانون کاپیتالاسیون! تعجب نکنید.

انقلاب ۵۷ که اتفاق افتاد قرار بود همه چیز به سمت بهتر شدن حرکت کند. قرار بود حکومت مستضعفان باشد. قرار بود تمام حقوق از دست رفته ملت به آنها بازگردانده شود. قرار بود حکومت ایران الگویی باشد برای جهانی که می خواهد از زیر سلطه امپریالیسم خارج شود. شعارهای زیبایی بودند. حالا اینجا ایستاده ایم. ۴۳ سال بعد از انقلاب. آمارهای رسمی نشان می دهد که ۹۰ درصد ثروت کشور دست ۱۰ درصد جمعیت است و از آن ده درصد ۵ درصد دارای ۹۰ درصد این ثروت هستند. کجای این شبیه حکومت مستضعفان است؟ شاید گفته شود در کشورهای لیبرال و دارای اقتصاد آزاد هم وضع مشابه است. پاسخ ساده است٬ در آن کشورها پایه ای در نظر گرفته شده است و دولتها موظف هستند اجازه ندهند درآمد خانوارها از آن حد پایین تر برود. سیستمهای حمایت اجتماعی درست کرده اند تا فقر مفهومی انتضاعی باشد. صد درصد موفق بوده اند؟ نه. اما کشورهایی مانند سوئد و نروژ را داریم که تا حد بسیار زیادی موفق بوده اند.

تضاد بین منافع و ارزشها همیشه وجود داشته است. اما ترکیب نامیمونی که از آن بیرون می آید این است که ارزشها در جهت منافع تعریف شوند. به عبارت دیگر ارزشها از حوزه قانون خارج می شوند و اموری می شوند قابل تعریف و بازتعریف توسط نهادهای قدرت. هر کجا که منافع ایجاب کند می توان ارزشی را تغییر داد یا به گونه ای تعریف کرد که حاوی پیام مورد نظر نهاد قدرت باشد. مثالهای این بخش فراوان هستند. نمونه بارز و قابل لمس آن حجاب است. میزان و نوع آن بسته به نوع کارکردش برای نهاد قدرت ابزار اعمال زور می شود و در صحنه ای دیگر نشانی از آزادی های فردی و همبستگی ملی!

در اینجا صحبت از سیستمی است که خودش را مرتب باز تعریف می کند. اما تمامی این باز تعریفها در جهت بقای آن می باشد. به عبارتی سیستم خودش را در جهتی انعطاف پذیر نشان می دهد که از دوام خودش مطمئن باشد. در نظامهای نئودیکتاتوری این سیستم است که نقش فرد را بازی می کند. افراد می شوند بلوکهای سازنده این نظام. هر کس که به دلیلی از این سیستم خودش را جدا می کند به آسانی طرد شدگی را احساس می کند. در نتیجه همه برای حفظ ظاهر تمامی نقشهای محوله را به خوبی بازی می کنند تا موقعیت اجتماعی خود را در سیستم حفظ کنند و از حداقلهای آن بی نصیب نمانند. سیستم با تعریف ارزشهایی که به مرور زمان به نفع نهاد قدرت بازتعریف شده اند موقعیت خود را تثبیت می کند. حکومت بر اساس نظام ارزشی برخواسته از دین اداره می شود. به این معناست که ما دو قانون همیشه خواهیم داشت. قانون نوشته کشوری و نانوشته کشوری. قانون نانوشته به راحتی می تواند کارکرد قانون نوشته را تغییر دهد و در پاره ای موارد حتی می تواند به راحتی تعبیری خلاف نص صریح قانون ارائه دهد.

سعی می کنم در مقالی دیگر بیشتر به این حوزه نئودیکتاتوری بپردازم.