خیلی خسته ام٬ آنقدر که حتی توان فریاد زدن هم ندارم. خسته ام از این همه جفا٬‌از این همه نامرادی٬‌ از این همه بی تدبیری٬ از این همه بی کفایتی٬ از این همه ناروایی٬ از این همه بی عدالتی. درد دین را علم کردید و درد قدرت و زیاده خواهی خودتان را آرام کردید. بیت المال را داشتید و نامش را به مردم و عیشش برای شما بود. تمام این سالها به نام دین بردید و خوردید و شکستید٬‌ اینک که کسی پیدا شده از همان کوچه های خاک گرفته شهر خودمان٬ درد مردم را به فریاد تا عرش رسانده٬ درد دین در دلتان دوباره زنده شده.

راستش را بخواهید خوب که نگاه می کنم می بینم همان دور دورها که شما آمدید همیشه می گفتید این است آنچه انجام خواهید داد. اما ما باورمان نمی شد. ما فقط بخشهایی را می شنیدیم که خودمان تمام آن سالها با تمام وجودمان فریاد کرده بودیم٬ و می دیدیم که شما هم با آن هم آواز می شوید٬ پس به اشتباه باورمان شده بود که شما خوبی ما را می خواهید. خودتان را مصلح می نامیدید٬ خودتان را داعی عدل و انصاف می خواندید و ما به دروغ باورمان شده بود. باید همان روزهای اول که جوخه جوخه اعدام برپا می کردید می فهمیدیم که نشان شما نشان سیاهی است. اما نفهمیدیم. باید آن زمان که جنگ را ادامه می دادید و دسته دسته جوانان این مرز و خاک را به کام مرگ می فرستایدید می فهمیدیم که شما زندگی را فریاد نمی کنید٬ اما نفهمیدیم.

۴۳ سال گذشته است. به سرعت گذشته است٬ اما پر از درد و پر از غم گذشته است. امروز که فریاد آزادی خواهی بپا شده است به همان بهانه واهی همیشگی ۴۳ ساله آن را فریب خوردگی می نامید. ۴۳ سال کشور را در بحران نگه داشتید که بتوانید به بهانه مدیریت بحران هر صدایی را در نطفه خفه کنید. اما شاید اینبار٬ شاید٬ خاموشی در پی نباشد. اگر دستهای همیشگی امپریالیسم و دغل بازان داخلی بگذارد٬ شاید این بار صدای آزادی خواهی شنیده شود٬ شاید.