چقدر همه چیز شبیه 1984 جورچ اورول است ...

دیشب مصاحبه فردوسی پور و جهانبخش را دیدم. فردوسی پور بار دیگر نشان داد که در حوزه گزارش گری توانمندیهای بینظیری دارد. پرسش های به موقع و ایجاد جوی که مصاحبه شونده بتواند به راحتی و بدون نگران شدن از قضاوت شدن، مکنونات قلبی خود را بیان کند، تنها گوشه هایی از توانمندیهای یگانه این مجری باسابقه ورزشی ایران است. اما نمی خواهم در این مقال به بررسی عملکرد فردوسی پور به بپردازم. بیشتر هدفم این است که یکبار دیگر حداقل به خودم یادآوری کنم که هر داستانی دو سویه دارد و نباید از بازیهای دنیای سیاست غافل شد.

تمام اتفاقات چند ماهه اخیر ایران همه را در موضعی نامتعادل قرار داد. کسانی که خارج از کشور زندگی می کردند روزی را به تظاهرات و تجمع می گذرادند و شب را میهمان بودند، روز بعد سرکار می رفتند، با خانواده خودشان به مسافرت می رفتند. و این همه طبیعی است. داخل ایران، درگیری های خیابانی جریان داشت، همه خسته و نگران بودند، اما همه یا شاید تعداد زیادی، سرکار می رفتند، میهمانی می رفتند، مسافرت می رفتند. فوتبالیست های تیم ملی هم در همان بهبوهه همان کارهایی را کردند که قبل از آنها دیگر بازیگران کرده بودند. بعد از گل شادی کردند، گاهی طولانی و گاهی نه، عکس گرفتند، سعی کردند نشان دهند با مردم هستند، اما برای آنها داستان متفاوت بود.

من که از بیرون به آن نگاه می کردم گاهی می پرسیدم این چه کاری است که می کنند، چرا بازی می کنند؟ چرا شاد شدند بعد از گل؟ چرا حاضر شدند در دفتر ریاست جمهوری حاضر شوند؟ چرا از مردم آنگونه که من انتظار دارم حمایت نمی کنند؟ آنها طور دیگری می دیدند. سر یک مچ بند مشکی بستن و نبستن نگران شدند. سرود ملی را در یک بازی نخواندند و خودشان و خانواده هایشان تهدید شدند. جلسات تیم به جای جلسات فنی و بررسی بازی تبدیل به جلسات توصیه های سیاسی شد، بازی را باختند و در تاریکترین نقطه فوتبال این کشور، عده ای شاد شدند. عکسهایی که قرار بود تنها خصوصی برای یادگاری خودشان باشد رسانه ای شد، و مردم خشمگین شدند و بازیگران غمگین.

همه چیز آنقدر خوب مدیریت شده بود که مردمی که در اوج غصه می توانستند با موفقیت تیم کشورشان شادی را به خانه های خود نشان دهند هم دست خالی ماندند. بطور مدیریت شده ای فاصله بین مردم و تیم ملی آنقدر زیاد شد که دیگر مرزی تعریف شده برای مردمی بودن و صد مردمی بودن باقی نماند. درست همانطور که در تمامی این سالها دولت کارکردهای اجتماعی مانند دفاع از وطن در مقابل بیگانگان را مصادره به مطلوب کرده بود، اینبار هم همین کار را با مهارت انجام داد.

وقتی خوب به این سالها نگاه می کنم، به نظرم می رسد که این حکومت انگاری ماموریت داشته است تا تمامی مفاهیمی که برای مردم این سرزمین معنا و ارزش داشته است را به مصادره به مطلوب از بین ببرد. انگاری این حکومت آمده بود تا حافظه جمعی ما را به یکباره از میان بردارد و با سیستم ارزش گذاری خودش آن را باز نویسی کند. چقدر همه چیز شبیه 1984 جورچ اورول است ...

چرا درک آزادی سخت است؟ چرا؟

این روزها را با گوش دادن به نسخه صوتی خاطرات پرستو فروهر می گذرانم. خاطراتی که انگاری مروری با دور تند بر تاریخ انقلاب 57 و اتفاقات بعد از آن هم هست. فارغ از اینکه بطور طبیعی زمانیکه دختری خاطرات پدر و مادرش را بیان می کند احساسات هم درگیر آن است، اما به نظر میرسد نگاهی تقریبا منصفانه به اتفاقات دارد. تاریخ ایران از صفویه به این سو تاریخی است پر از پستی و بلندی. تاریخی است که گسستها عجیبی را به تصویر می کشد. گسستهای بین فرهنگ و تاریخ و مذهب. مذهب بار دیگر به شکلی حکومتی از طرف دولتی مستقر به بازی سیاست وارد می شود.

به نظر می رسد همواره بوده اند کسانی که به دنبال آزادی و استقلال این مرز و بوم تلاش کرده اند اما به طرز عجیبی بازی دین در حوزه سیاست این حرکتهای آزادی خواهانه را تحت تاثیر قرار داده است. وقتی نگاهی به جامعه ایرانی می اندازیم و در کنارش تاریخ را مرور می کنیم می بینیم تمام حرکتهای اجتماعی به دنبال مشروعیت خواهی بوده اند، اما به طرز عجیبی این حرکتهای چه حرکتهای ملی گرایانه و چه حرکتهای چپ نگاهی به حوزه مذهب داشته اند.

به هر سوی انقلاب به پیروزی رسید، نظام مستقر جایگزین شد، مذهبیون موفق شدند انقلاب را مصادره به مطلوب کنند و اینک از آن اتفاق چهل و اندی میگذرد. مذهب شیعه که مدعی به روز شدن بوده و مدعی بوده است که همیشه در تلاش برای درک درست وضعیت اجتماعی است، به گرداب دولتی شدن از گردونه روزآمدی جا مانده است.
ساختار اجتماعی امروز ایران با جامعه سال ۵۷ تفاوت‌های فاحشی دارد، همانطوریکه هر کشور دیگری که مرور شود این تفاوت‌ها را دارد. اما به نظر می رسد حاکمیت از درک این تغییر در خواسته و‌منش ناتوان مانده است. توهم قدرتی بی انتها یکی از خطرناک‌ترین اتفاقاتی است که برای یک حکومت می تواند رقم بخورد. و در کنار آن توهم حق مطلق بودن هم باعث می شود تا دیگران ندیده گرفته شوند. حاکمیت امروز ایران به راحتی مرزهای عقلانیت را نادیده انگاشته و با حق‌پنداری مطلق خود راه را بر هر مکالمه سازنده‌ای بسته است. تصور اینکه حاکمیت باید نقش پدری صبور و دلسوز را بازی کند تصور دور از انتظار و عجیبی نیست. اما این روزها حاکمیت ایران بیشتر نقش ناپدری ظالمی را بازی می کند که برایش تنها نگهداشت خانه برای خود مهم است.

به نظر می رسد هر چه دلسوزان نظام برای حفظ آن تلاش می کنند و سعی می کنند در را برای گفتگو باز نگهدارند حاکمیت مستقر آن را نادیده گرفته و با سرعتی عجیب از مردم فاصله می گیرد. این فاصله در دراز مدت با هیچ چیز پر نمی شود و منجر به گسستی می شود که به از بین رفتن تمام روابط اجتماعی سازنده کشوری رو به رشد منتهی می شود. کشوری با آن حجم از ثروت‌های طبیعی و موقعیتی ژئوپلتیک بی نظیر، دست به فرصت سوزی بی نظیری زده است که تنها در زیاده‌خواهی بی انتهای حاکمیت معنی می شود.