آدمی موجود عجیبی است. پر است از تناقضهای بی خودی که می توانستند وجود نداشته باشند٬ اما وجود دارند. دو تا از این حس های غریب٬ حس دوست داشتن و حس خودخواهی است. نکته جالب این است که این دو انگاری جدا نشدنی هستند. هر دو محرک هستند و هر دو به طرز عجیبی قدرتمند. گاهی وقتها نمی توانی بین این حس های درونی ارتباط برقرار کنی و آن وقت است که تمام سیمهای ذهنت قاطی می شوند و چیزی آتش می گیرد٬ گاهی چیزی در درونت و گاهی چیزی بیرون از تو.

آن دور دورها همیشه پرچینی از نور می دیدم. می رفتیم و در آن نقطه ازلیت به زلالی آب دست پیدا می کردیم. همیشه آن دور دورها ردی از شدن می دیدم. شدنی که از سکون فاصله ام می داد. خداوندِ خدایی که می توانستی به او دست بیازی و همه چیز رنگ خوبی و درستی به خود می گرفت. اما چند وقتی است که بین من و آن پرچین نور را مه فرا گرفته است. آنچنان قوی است که گاهی می ترساندم از بودن. بودنی که حس می کنی دیگر در تکاپوی هیچ شدنی نیست.

انگاری همه چیز آرام آرام رنگ می بازد. انگاری همه چیز دیگر با بودن فاصله ای ندارد. انگاری قرار نیست شدنی اتفاق بیفتد. رویاها انگاری دیگر رنگ و بویی ندارند.