زندگی

تنهایی گاهی آنقدر بزرگ می شود که نفست را می گیرد، نمی دانی به کدامین نوای زندگی گوش کنی. کاش می شد زندگی را همیشه زندگی کرد.

پوست شیر

امشب آخرین قسمت سریال پوست شیر را دیدم. نه منتقد سینمایی هستم و نه مخصص این حوزه، اما فیلم و سریال زیاد می بینم. به جرات می توانم بگویم که بعد از مدتها سریال ایرانی را دیدم که هر قسمت منتظر قسمت بعد بودم. سریالی بود که به نظرم از کلیشه های رایج سینمای ایران فاصله گرفته بود. نه سیاه نمایی های رایج سینمای روشنفکری این روزهای ایران را داشت و نه بی محتوایی فیلمهای کلیشه ای روزمره رایج را. داستانش خوش ساخت بود و بازی بازیگرانش هم خوب و روان بود. نمی توان در این سریال از مثلت نعیم و محب و رضا پروانه به سادگی گذشت.

امیدوارم باز هم سینمای ایران شاهد روزهای خوب باشد.

دلم گرفته است

دل آدمها خیلی ساده می گیرد. دل آدمی که می گیرد تمام دنیایش خاکستری می شود. ناخواسته به دنبال خودش این در و آن در می زند. سادگی های نگاههای دوست داشتنی بچگی هایش یادش می آید اما نمی تواند برایشان جایی بیابد. آدمی که دلش میگرد به شعر پناه می برد. آنکه شعر نمی شناسد شاید غمگین می شود. شاید اگر شعر نباشد عصبی می شود. اما نکته این است که آدمی که دلش می گیرد دیگر آن آدم دیروزی نیست. شاید حالش بهتر می شود، شاید می گوید که حال دلش خوب است، اما نیست. هر ترکی که بر دل آدمی می نشیند حفره ای بجای می گذارد که پرناشدنی است.