آخرین روز سال

امروز آخرین روز سال ۱۴۰۰ است و من چند روزی است که قدم به ۴۶ سالگی گذاشته ام. همه چیز خیلی سریع گذشت. به قول دوستی باید این یکی دو سال آخر را از حساب همه کم کنند که به زندگی نگذشت. دنیا مثل همیشه در آشوب  و بی نظمی است و قدرتهای بزرگ در حال رجزخوانی برای یکدیگر و مردم در این میانه پرداخت کننده تمامی هزینه های دیوانگی های مردان سیاست و پول. 

این چند سال برای مردم ایران آسان نگذشته است٬ فشارهای تحریم٬ فساد گسترده حاکمان٬‌ ظلم بی نظیری که بر مردم روا داشته شده است٬ همه و همه در کنار کرونا معجونی از درد و رنج برای مردم ایران زمین به همراه داشته است. سالی که گذشت آبستن حوادثی بود که شاید برخی از آنها اجتناب ناپذیر بودند اما بودند اتفاقاتی که شاید نیازی به حضورشان نبود. 

چیزی در درونم در آشوبی غریب است. چیزی که شاید سالیانی بسیار است که با من است. حسی که در من زندگی می کند و آهسته آهسته از وجود من تغذیه. حسی که نمی دانم با آن چه کنم.

امیدوارم سال جدید برای همه ایرانیان و ایران سالی بهتر از سال قبل باشد. امیدوارم بتوانیم آسایش را در این سرزمین بعد از سالها درد و زنج و زخم ببینیم. امیدوارم سال جدید سالی بهتر برای تمام مردم دنیا باشد. امیدوارم برادران افغان روزگاری بهتر داشته باشند. مردم فلسطین بتوانند از دردهای چندین دهه خود بکاهند. مردم عراق بتوانند کمی طعم آرامش بچشند و مردم اکراین از دام این جنگ رها شوند. اگر بخواهم این لیست را ادامه دهم شاید سطرها بتوان نوشت. دردی که بشر را آزار می دهد. 

کاش بشود انتهای سال ۱۴۰۱ گفت٬‌ چه سال خوبی بود. خیلی چسبید.

سال نو مبارک.

همسایه ما به رحمت خدا رفت

امروز همسایه روبروی خانه ما فوت کرد. پیرزنی که هر بار که می دیدمش یادآور مادربزرگی بود که دیگر نداشتمش. آنطوری که متوجه شدم٬ متولد ۲۴ آوریل ۱۹۲۲ بود. یعنی تقریبا صد سال زندگی را تجربه کرده بود. وصیت کرده بود که اگر در وضعیتی قرار گرفت که هوشیاری نداشت برای برگرداندنش به زندگی کاری نکنند. درخواست عجیبی است که در خانواده های اینجا زیاد دیده ام. برخلاف ما که به هر نحوی که شده می خواهیم طرف برای مدت بیشتری زندگی کند اینجا خیلی ها معتقدند که رنجی که شخص متحمل می شود بیش از لذتی است که از زندگی می برد. به قول دوستی این خانم با عزت زندگی کرد. در خانه خودش فوت شد و از روزی که به این خانه آمدیم ۲۴ ساعته پرستار داشت. 

زندگی معجون عجیبی است. پر است از لحظات ناب. اما زندگی همیشه درد را با خودش همراه دارد٬ نمی توانی لذتی ببری که دردی به دنبال نداشته باشد. این خبر فوت سومین نفر بود در این چند روزه. وقتی به عمر زمین نگاه می کنم می بینم هر چقدر هم طولانی عمر کنیم٬‌ حتی اگر عمر نوح داشته باشیم٬ در این گذاره زمان بندی شده٬ بخشی کوتاه و ناچیز خواهیم بود. بخشی که بعدها دیگر کسی ما را به یاد نخواهد آورد. کرمان که بودم سعی می کردم هر از چند وقتی سری به قبرستان شهر بزنم. معمولا هم شبها را انتخاب می کردم. اسمش را گذاشته بودم دیار فراموش شدگان. آنها که آنجا خوابیده بودند٬‌ اگر خیلی عزیز می بودند تا دو نسل بعد از خودشان کسانی به دیدنشان می رفتند. بعد تنها می شدند سنگ قبری که خاک می گرفت. کمرنگ  می شد. از خاطره ها محو می شد. 

صبحهای زودی که برای پیاده روی و عکاسی می روم٬ با خودم فکر می کنم که این سکوت صبح های زود چقدر لذت بخش است. آیا این همان سکوت بعد از مرگ نیست؟ هیچ کس بعد از مرگ را ندیده است. پر است از داستانهای رمزآلودی که هیچ کدام سعی نکرده اند از رمزآلودگیش بکاهند. هر کدام به نوعی تصویری می دهند که بر آنچه از دنیای امروز می دانیم تطبیق دارد. هر آیینی٬ هر مذهبی٬‌ هر مسلکی از مرگ تعریفی می دهد. ساده ترینها آن را پایانی می دانند بدون آینده و بهترین ها آن را وصال مجبوب ترسیم می کنند. اما هیچکدام سندیتی بر گفته خود ندارند. این رمزآلودگی مرگ٬ آن را به نوعی معماگونه برای من لذت بخش می کند. 

مرگ پایان کبوتر نیست ...

پیری  و دل من

روبه روی آپارتمان ما خانمی مسن زندگی می کند که مرا عجیب به یاد مادربزرگ خدابیامرزم می اندازد. فرم رفتارش٬ و خیلی چیزهای دیگر همه و همه دست به دست هم می دهند و خاطره ای دور را زنده می کنند. این خانم به دلیل بیماری به صورت بیست و چهارساعته پرستار دارد و دختر و پسرش هم هفتگی به او سرکشی می کنند. هیچ وقت آمد و شد نوه را ندیده ام. شاید هم می آیند و من ندیده ام. زندگی این خانم از چند جهت برایم جالب شده است. فارغ از شباهتی که به آن پرداختم دو وجه دیگر برایم جالب است. داستان پیری و داستان تنهایی. 

چه بخواهیم و نخواهیم پیر می شویم. عمر با سرعتی حیرت آور سپری می شود و قافله ای است که با آن همراهیم و در استراحت گاهی برای همیشه از این قافله جا می مانیم. فارغ از اینکه به زندگی بعد از مرگ اعتقاد داشته باشی یا نداشته باشی٬ خود زندگی و بودن در حال٬ لذت بخش است. هرچند این لذت هم مانند همه لذتهای دیگر دنیا نسبی است و ممکن است برای همه درک مشابهی از آن وجود نداشته باشد. اما بصورت عام٬ می توان گفت که کمتر کسی وجود دارد که نخواهد زنده بماند و زندگی کند. تمایل به زندگی و این میل به جاودانگی منشا خیلی از رفتارهای بشری است که به آن بسیار پرداخته اند و از هر منظری به آن نگاهی شده است. اما آنچه در این مقایسه و حضور این همسایه برایم اهمیت پیدا کرده است٬ میزان نیازمندی بشر در زمان پیری و ناتوانی به دیگران است.

با دوستی صحبت از ترس بود٬ می گفت تنها ترس زندگیش٬ پیری است. اینکه ناتوان شود و نیاز باشد کسی او را تر و خشک کند. حس عجیبی است. اینکه تو در امروزی که در اوج توانمندی بدنی خودت هستی٬ به زمانی فکر کنی که دیگر نمی توانی ساده ترین نیاز خودت را بر آورده کنی.

روزهایی که پشت سر هم می آیند و می روند و آرام آرام همه چیز را به سمت و سویی می برند که گویی از قبل تقدیری آنها را نوشته است٬ بیشتر از قبل مرا می ترسانند. شاید این حرف کلیشه ای باشد و حتی لبخندی از سر تمسخر به لب بسیاری بیاورد٬‌ اما این روزهای من بیشتر به غمی می گذرد که بیشتر به شعر قاصدک فریدون مشیری شبیه باشد. مخصوصا جایی که می گوید:

قاصدک٬ در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب٬

قاصد تجربه های همه تلخ٬ با دلم می گوید
که دروغی تو٬‌ دروغ

که فریبی تو٬ فریب

و بعد کمی پایین تر می گوید:

راستی آیا جایی خبری هست هنوز!

مانده خاکستر گرمی٬ جایی؟

حال دل این روزهای من حال این دلی است که در شعر فریدون مشیری با قاصدک هم سخن شده است. 

و اما تنهایی٬ تنهایی خوب است یا بد؟ سئوالی است که سالها در خصوصش بحث و صحبت شده است. اما اگر آن را کنار بحثی که در خصوص خانم همسایه روبرو داشتم٬ بگذارید تنهایی ترسناک می شود. همیشه با خودم فکر می کردم که تنهایی چیز بدی نیست٬‌خودت خواهی بود و خودت. اما وقتی تنهایی را کنار تاتوانی می گذام٬ مجعجونی به غایت ترسناک می شود. معونی که حتی فکر کردن به آن بر پیشانی من عرق سرد ترس می نشاند. راستی انسانی که قول فیلسوفان بسیاری٬ موجودی است که در تنهایی خاتمه ناپذیر خلقت به زمین رانده شده است٬‌ چطور می تواند از دست این تقدیر نجات پیدا کند؟