کورسویی در افق

حیرتی است در پس هر کوچه

پشت هر درخت٬ در پس هر نگاه

ساده نیست دردمندی

دردآشنایی تا بشنود درد درون

کوچه ها خاکی٬ مزارع خشک٬ چشمها حدقه ای خالی

سوسوی نوری در ناکجای افق

پرسشی بی پایان

قرنهاست دردی در پس این اندوه بی پایان

قرنهاست مرغی به هوای آزادی است

وعده ها آمدند و شدند

نقشها بازی و عوض شدند

اما٬ این رویا ...

کورسویی است در ناکجای افق

کودکی انگشت به دهان

مادری بچه ای در بغل

پدری نان در دست

کورسویی است در افق

آزادی ...

ویدیویی که پاک شد

امروز یکی از ویدیوهایی که دیده بودم را در اینستاگرام استوری کردم و بعد از ساعتی که باز آن را دیدم پاکش کردم. مضمون این بود که کسی که مهاجرت کرده است در حقیقت مرده ای است که هنوز مردنش را باور نکرده اند و تمام این ارتباطات از طریق واتزاپ و برنامه های اینجنینی تنها مروری بر خاطراتی است که امروز وجود دارند و صورت واقع ندارند. پاکش کردم چون آنچه در این بخش انتخاب شده آورده شده بود را باور ندارم. ویدیوی کاملش را می بینم و نظری کاملتر خواهم داشت.

نوشتن و حرف دل

معمولا نوشتن آدمی را به اطرافیانش معرفی می کند. معمولا نوشتن پلی می شود میان کسانی که همدیگر را نمی شناسند اما به خواندن چند خطی از همدیگر دل می بندند. آشنا می شوند. آشنایی می یابند و گاهی حرفهای ناگفته خود را از میان خطوط آنها می خوانند. نوشتن را دیرزمانی پیش به منزله راهی برای سبک کردن دل می دانستم اما خیلی زود آموختم که نوشتن دلم را آرام نمی کند که ذهن و دلم را همسو می کند و نظم می بخشد. به گمانم بیشتر کسانی که می نویسند به همین نقطه از اتصال می رسند. دلشان با ذهنشان همسو می شود و آرامش می یابند٬ نه اینکه دلشان سبک می شود.

شکسته ام

آه ای آسمان٬ ای زمین٬ ای نور٬ ای هستی

زمان چه به سرعت می گذرد

من چه غریبانه خیره در باد

رقص برگ می نگرم

و زمین از حرکت نمی ماند

من جامانده ام٬

از بهار٬ از شکفتن٬

از چند قدم مانده به پرچین زمان

و کسی باز نمی خواند مرا

کسی مرا یادش نیست

کسی مرا در قابی٬ گوشه ای٬ سر ایوانی

نگاه نمی دارد

و من جه خسته ام

صدایم در گلویی که قرار است سوتکی باشد بدست پسرکی شیطان

شکسته است.