این روزهای زندگی

برای مسابقات ورزشی چند روز است که وارد واترلو شده ایم. شهر کوچک دانشگاهی است با محیطی شبیه به تمام شهرهای کوچک کانادا. در طول این بازیها برای من چیزی که از همه بیشتر پررنگتر شده این است که فضای رقابتی برای ما والدین خیلی پررنگتر از خود بچه هاست. بچه ها بازی می کنند می برند و می بازند و خوشحال می روند سراغ بازی بعدی. اگر می بازند به طور طبیعی ناراحت هستند اما جنس این ناراحتی با ما بزرگترها متفاوت است. این داستان بزرگی و کوچکی هم برای خودش داستانی است. فکر می کنم به دلیل محیطی که در بزرگسالی بیشتر و بیشتر با آن درگیر بوده ایم٬ فضای رقابت و احساس اینکه از قافله ای عقب می مانیم برایمان شکل واقعیت پیدا کرده است تا بچه ها که در محیطهای مدرسه اینجا بیشتر یاد می گیرند که از خود اتفاق لذت ببرند و برد و باخت را به عنوان یکی از نتایج آن اتفاق خیلی ساده بپذیرند و سعی کنند از آن یاد بگیرند.

این آموزشها در محیط بسته مدرسه و آکادمیک کار می کند. بعد همین بچه ها وارد محیطهای کسب  و کار و زندگی می شوند که آدم بزرگها قبل از آنها طراحی کرده اند. چالش ها شروع می شود. اما به طبیعت آدمی٬  آن را می آموزند و با آن زندگی می کنند و آن آموزشهای دوران تحصیل را نگه می دارند که به بچه ها منتقل کنند تا از آنها استفاده خاصی در بزرگسالی نکنند. زندگی پر است از این تناقضها. تناقضها در آموزه هایی که بخشی از فرهنگ و هویت جامعه بشری هستند و آموزه هایی که ساده از جامعه می آیند و همه چیز را چون طوفانی در گذر با خود همراه می کنند. 

جامعه بشری نقش حیرت آوری در شکل گیری باورها و ساختارهای رفتاری بازی می کنند. هر چقدر هم در دنیای فرضیات از خوبی ها و نیاز به وجود آنها سخن برانیم٬ در کوران زندگی و حوادث آن به کرات با تناقضهایی مواجه می شویم که چاره ای جز پذیرفتن آنها نداریم. می پذیریم به امید اینکه بتوانیم در گذری دیگر آنها را حل کنیم. اما این ماشین عظیمی که زندگی نام گرفته است با کمک ابزارهای قدرتمندی که همه و همه در راستای یک هدف حرکت می کنند٬ مصرف بیشتر و زندگی سریعتر٬ در مواجهه مجدد با همان مشکل٬ ناخواسته و بی آنکه بیندیشیم همان روند تکراری قبلی را پیش رویمان می نهد و اینبار حتی یادمان نمی آید که در گزاره ای قبلا گفته بودیم که در گذر بعدی اصلاحی در راه است. به همین سادگی می شویم تکراری. به همین سادگی می شویم اسیر روزمرگی. به همین سادگی هر بار که یادمان می آید٬ دلیلی می یابیم که زندگی توجیه کننده اش باشد. زندگی می شود بازی در همان ماشین بزرگی که جامعه نام دارد و جامعه می شود بخشی از همان ماشین بزرگی که زندگی نام گرفته است. دور تسلسلی آغاز می شود که می شود همان داستان مرغ و تخم مرغ و انتهایش می شود بیخیال٬ پاسخ به این سئوال کار ما نیست.

در جوانی رویاپردازی بخشی از زندگی است. این رویاها به مرور زمان شکل کسب و کار بخود می گیرند. آرام آرام آدمهای رویاپرداز قدیم می شوند صاحبان کسب و کار جدید و تمام درک و رویاهایشان می شود موفقیت بیشتر. می مانند کسانی که با رویاهای خود زندگی می کنند و می شوند هنرمندان و نویسندگان. اما اغلب آنها هم یاد می گیرند که از رویا نمی شود نان خورد باید کمی با طعم زندگی آمیخته اش کرد. بعد می شود تولید فله ای هنر و ادبیات. بعد که به آن بیشتر نگاه می کنی می بینی کمتر می توانی ردی از آنچه فاخر می خوانده ایم نمی بینی. بعد به این بن بست می رسی که فاخر چیست؟ اصلا چه کسی اثر فاخر را تعریف می کند؟ بعد کمی جلوتر می رسی به داستان مرغ و تخم مرغ.  بعد تعریف آن می شود تعطیل و همه سر خانه اول هستیم. منتظر دستورالعمل روزمرگی انسانی جوامع بشری.

عمری باقی است ...

عمر آدمی را اگر به نسبت زمان بسنجیم کوتاهی آن ملموس است. اگر آن را به نسبت تاریخ نانوشته بشر بسنجیم٬ شاید دردناکتر هم می شود. ۲۰۰ هزار سال تاریخ بشر و بهترین سن شاید یکصد سال. به نظر می رسد طول عمر چندان اهمیتی پیدا نمی کند. راستش وقتی خوب نگاه می کنم عرضش را هم چندان نمی فهمم. مولوی بزرگی بوده است که امروز هنوز رد منحنی زمان و مکانش زندگی خیلی ها را لمس می کند. قبول. اما برای مولوی چه مانده است از این گذر زمان؟ به نظر می رسد همه چیز خیلی نسبی است. همه چیز خیلی زیادتر از قدرت تصور بشری وابستگی های تام و تمام دارد.

وقتی به مفهوم خوب بودن نگاه می کنم آن را بیشتر از منظر کیفیت زندگی می بینم. اگر امروز من نتوانم کیفیت زندگی خودم را بهتر کنم٬ آیا می توان به دیگری در بهتر زندگی کردن کمک کنم؟ اگر تنها به کیفیت زندگی خودم نگاه کنم آیا نظم اجتماعی پابرجا می ماند؟ اگر این به خود نگاه کردن ناقض نظم بشری است٬ به نظر می رسد واقعا کسانی وجود دارند که شهروندتر هستند. و اگر این باور درست باشد٬‌نظم افلاطونی اجتماعی ناخواسته بر تمام ابعاد زندگی ما سایه افکنده است. دموکراسی و سوسیالیسم و هزاران ایسم دیگر تنها رویه دیگر همان سکه ای بودند که افلاطون از آن سخن می گفت. همان جامعه طبقاتی که جابجایی بین طبقات آن با شرایطی خاص امکان پذیر است.

به نظر می رسد نظم نوین جهانی همان نظم هزاره های پیش است در لباسی دیگر.

چه می شود ما را؟

امروز سریال خاتون را شروع کردم. دو قسمت اول را تمام کرده ام. سریالی است که شاید می توانست از نظر ساختار و فرم حرکتی سریال بهتری باشد. اما نه متخصص حوزه سینما هستم که بخواهم به لحاظ تکنیکی در این خصوص حرفی بزنم و نه هدفم از نوشتن این چند خط این بوده است که به این حوزه ورود کنم. چیزی که برای من جالب بود این است که در تمامی تاریخ ایران، صرف نظر از برهه تاریخی، همیشه می توانی حضور کسانی که وطن برایشان معنایی ندارد را پررنگ ببینی. مهم نیست که عصری را مرور کنی، همیشه می توانی کسانی را پیدا کنی که با سادگی کشور را فروخته اند و همیشه هم بهانه ای برایش داشته اند. اگر نخواهم خیلی به عقب برگردم از زمان امیرکبیر تا به امروز دوره ای را خالی از خائنین و وطن فروشان نمی توانم نام ببرم.

نمی دانم چه اتفاقی افتاده است که کشوری مانند ژاپن می تواند در اوج نابودی سربلند کند و دوباره از دست رفته ها را بسازد، اما ایران هرگز در طول تاریخ این چند سده این موفقیت را نداشته است. همیشه وابستگی به یک قدرت خارجی شاه کلید رفتن به حاشیه و واگذاری کشور و منابع بی شمارش به اجنبی بوده است. 

هنجارهای امروز

دیشب با جمعی از دوستان میهمانی سال نو داشتیم. همه چیز خوب گذشت. مدتها بود که با این تعداد زیر یک سقف جمع نشده بودیم. کرونا همه چیز را تحت تاثیر قرار داده بود. حس عجیبی داشت با مردم بودن. کرونا همه چیز را عوض کرده بود. این عوض شدن همچنان وجود دارد. متوقف نمی شود. مانند هر تغییر دیگری که در فرهنگ اتفاق می افتد٬ این تغییر هم می آید و می ماند. تغییر دیگری خواهد آمد و این هنجار را عوض خواهد کرد. 

هنجارهای اجتماعی که امروز قابل پذیرش هستند شاید زمانی نه چندان دور غیرقابل پذیرش بودند. حتی شاید اگر به آنها با دقت نگاهی از نزدیک داشته باشیم می بینم که برخی از آنها ناهنجار شمرده می شده اند. انسان موجودی است پر از شگفتیهایی که شاید تصورشان هم ساده نباشد. این مجموعه شگفتیها و شرایط٬‌ معجونی می سازد که در گذر زمان با چکش کاری نهادهای تعیین کننده قدرت و سیاست٬‌ شکلی از هنجار به خود می گیرند و به تدریج جایگزین هنجارهای قبل می شوند. نکته جالب این است که به تدریج آن هنجارهای قدیم در تضاد با ارزشهای امروز جامعه تعریف می شوند و همه متعجب از این هستند که چرا زودتر کسی برای این موضوع فکری نکرده بوده است. 

انسان موجود عجیبی است.