عمر آدمی را اگر به نسبت زمان بسنجیم کوتاهی آن ملموس است. اگر آن را به نسبت تاریخ نانوشته بشر بسنجیم٬ شاید دردناکتر هم می شود. ۲۰۰ هزار سال تاریخ بشر و بهترین سن شاید یکصد سال. به نظر می رسد طول عمر چندان اهمیتی پیدا نمی کند. راستش وقتی خوب نگاه می کنم عرضش را هم چندان نمی فهمم. مولوی بزرگی بوده است که امروز هنوز رد منحنی زمان و مکانش زندگی خیلی ها را لمس می کند. قبول. اما برای مولوی چه مانده است از این گذر زمان؟ به نظر می رسد همه چیز خیلی نسبی است. همه چیز خیلی زیادتر از قدرت تصور بشری وابستگی های تام و تمام دارد.

وقتی به مفهوم خوب بودن نگاه می کنم آن را بیشتر از منظر کیفیت زندگی می بینم. اگر امروز من نتوانم کیفیت زندگی خودم را بهتر کنم٬ آیا می توان به دیگری در بهتر زندگی کردن کمک کنم؟ اگر تنها به کیفیت زندگی خودم نگاه کنم آیا نظم اجتماعی پابرجا می ماند؟ اگر این به خود نگاه کردن ناقض نظم بشری است٬ به نظر می رسد واقعا کسانی وجود دارند که شهروندتر هستند. و اگر این باور درست باشد٬‌نظم افلاطونی اجتماعی ناخواسته بر تمام ابعاد زندگی ما سایه افکنده است. دموکراسی و سوسیالیسم و هزاران ایسم دیگر تنها رویه دیگر همان سکه ای بودند که افلاطون از آن سخن می گفت. همان جامعه طبقاتی که جابجایی بین طبقات آن با شرایطی خاص امکان پذیر است.

به نظر می رسد نظم نوین جهانی همان نظم هزاره های پیش است در لباسی دیگر.