این روزها خیلی ها رفتند

این روزها با خبر رفتن خیلی ها همراه شده است، احمدرضا احمدی، ر. اعتمادی و میلان کوندرا. با میلان کوندرا شاید بار دیگر با دنیای داستان آشتی کردم. نویسنده ای به غایت قدرتمند که شاید تا سالها نویسنده ای هم پای او دیده نشود. اما مهمترین چیزی که در مورد کوندرا برایم جذابیت ایجاد کرده بود مهاجرت و در تبعید زندگی کردنش بود. نویسنده ای که هیچگاه تصمیمی به بازگذشت نگرفت. غم غربت و رنج مهاجرت و تبعید را پذیرفت اما به کشورش بازنگشت.

گاهی وقتها که به مهاجرت فکر می کنم می بینم در واقع خیلی از ما که مهاجرت را بر ماندن ترجیح دادیم به نوعی درد تبعید را به در وطن ماندن ترجیح داده ایم. وطنی که برایمان ارزشمند است، هنوز با سرود ای ایران دست به سینه می ایستیم و اشک در چشمان حلقه می زند، اما پذیرفته ایم که در تبعید زندگی کنیم. پیشتر هم گفته ام شاید جهان بدون مرز، خالی از معنا نباشد، اما بدون شک پذیرفتنش سخت و مشکل است. در مهاجرت هیچ وقت گیجی رهایت نمی کند، در مهاجرت هیچ وقت درد نداشتن بعضی چیزها آرام نمی شود، اما باز هم معنای جهان وطنی به سراغت می آید. باز هم دردی که تو را به آدمها گره می زند رهایت نمی کند و تو می مانی و سئوالاتی که نمی دانی پاسخش را از که بجوئی.

انتظار

در انتظار نوبت آزمایش نشسته‌ام. همه مدل آدمی می آید و می رود. کسانی که بیشتر از همه نظر مرا جلب می کنند سالمندان هستند. داستان زندگی همه به همین نقطه ختم می شود. روزهای سبز می گذرند و آرام آرام روزهای خزان فرا می رسند. روزهای خزان به زمستان و بعد هم خاموشی.

داستان غریبی است زندگی، اینکه آدمی همیشه در طمع بیشتر داشتنی است بی انتها این داستان را حتی غریبتر می کند. اطاق خلوت تر شده است. تنها سه نفر غیر از من در اطاق انتظار نشسته‌اند.

بالاخره نوبت من شد.