ساکت شوم یا به عبارت دیگر خفه شوم
روزگار غریبی است، امروز چهار جلسه کاری داشتم و در هر جلسه اولین سئوال این بود که شما در ایران خانواده دارید و بعد که پاسخ مثبت را می شنیدند می پرسدند حالشان خوب است مشکلی ندارند؟ همه چیز از خیلی وقت پیشتر شروع شده بود، آنزمانیکه پدران پدران پدربزرگهای ما به این نتیجه رسیدند که برای نجات ایران تنها راه حل آزادی و حکومتی دمکراتیک است. نه تاریخ دان هستم و نه جامعه شناس. اما نگاهی ساده به نتایج آن حرکت نشان می دهد که برای اولین بار مردم سرزمینی که بعدها ایران نام گرفت به این نتیجه رسیده بودند که از حق طبیعی انسانی خود دور افتاده اند و تصمیم گرفتند این حق را بازستانند.
زمانیکه این گام برداشته شد، درخت آزادی با خون هزاران پیر و جوان آبیاری شده است و هنوز به بر ننشسته است. هنوز بعد از سه سده همچنان فرزندی را می کشند و به پدرش می گویند سکوت اختیار کن. همچنان پسری را می برند و به مادرش می گویند زبان در کام نگاه دار. درد عجیبی است. گاهی وقتها با خودم می گویم من هزاران کیلومتر این طرفتر چرا نمی توانم ساکت باشم. بعد که نگاه می کنم می بینم هرجای عالم که این ستم برود دردآور است و وظیفه هر انسان زنده ای است که از آن سخن بگوید. چرا من از ایران می گویم؟ برای اینکه ریشه در آن دیار دارم، برای اینکه از نزدیک لمسش کرده ام، برای اینکه سالها هوایش را نفس کشیده ام. برای اینکه دوستش دارم به حرمت مام وطن بودنش. درد این چند روز آنقدر بزرگ و سنگین بوده که لحظاتی نفس در سینه ام جا مانده و سنگینی غمی بزرگ راه بر نفسم می بسته است.
ایران، آزادی، استقلال، حق انتخاب، چه واژه های دور از دسترسی به نظر می رسند.