توماج

این روزهای ایران روزهای پرآشوبی است. روزهایی است که شاید بیش از هر روز دیگر می توان شکافهای اجتماعی ایران را دید.تفاوت نگاههای سیاسی٬ اختلاف طبقاتی و داستانهایی که گویی خاتمه ای برایشان تصوری نیست. به نظر می رسد بدنه حاکمیت فاصله ای معنادار با عقلانیت سیاسی پیدا کرده است. به نظر می رسد از هر زمان دیگری بیشتر حاکمیت به این باور رسیده است که ارتباط با بدنه مردم برایش امکانپذیر نیست و در تلاش است که هسته سخت طرفدار خود را راضی نگهدارد تا از حداقل های لازم برای خفظ خود بهره مند شود.

دانستن تحلیل رفتن جایگاه مردمی نظام دلیلی است که نظام حاکم به جای انتخاب رویکردی اصلاحی و بهبود وضعیت اجتماعی٬ دست به دامن وابستگان تندرو خود شده است. با این نگاه به نظر می رسد تنها نگاهی کوتاه مدت مد نظر حاکمیت است. فراهم آوردن فشار داخلی تا بتواند مخالفت با خود را در ظاهر به حداقل برساند و با بهانه فشارهای خارجی منابع مالی را به وابستگان خود متصل نماید تا بتواند در صورت لزوم سرمایه لازم را از کشور خارج کند و در عین حال با راضی نگهداشتن این طیف در خارج از کشور از لابی هایی مانند نایاک بهره ببرد. از سمت داخل هم با راه اندازی طرحهایی مانند طرح نور و بحثهای حجاب و اعدام مخالفین (توماج یکی از مثالهای عینی و ساده آن است) جامعه را از درون به دو دسته تقسیم کند و این تضاد داخلی نقاط حساسی که مد نظر حاکمیت است را بدون دخالت مستقیم پوشش دهد.

داستان توماج

گلویی به آواز می خواند

ظلمی که بر مردمش می رفت

داستان دیرینه ای می خواند

در غروب همیشگی این خاک

غربت خستگی بر گلو می فشرد

بغض فروخورده نسلهای سوخته را

اما دیگر

گوشی به شنیدن نمانده

چشمی به دیدن نمانده

دستی به یاری نمانده

تمام ظلم است و تاریکی وجهل

غروب خوبی هاست در طلوع سایه های کوته فکران

دیگر غربت است که می خواند

وطن را یاری نمانده است

خون می چکد٬ خون می چکد

غم نان

پشت آن پیچ زنی است

نشسته بر خاک٬ تار می بافد آرزوها را

آن طرفتر بچه ها

با خیال توپی دور٬ خسته و عرق کرده

مرد بر می گردد

دست ها خالی

شانه ها افتاده

خسته از باری بی انتها

امروز هم شب شد

خاک می ریزد از سقف ایوان

آسمان ابری است

دل نگرانند اهل آبادی

اگر امشب ببارد آن باران

سقفهاست که فرو می افتد

کدخدا خوابیده است اما

دل او قرص است٬ بار کج رسیده به منزل

باز فردا بچه ای راهی شهری است

ره گم نکرده٬ که در خیالی دور

بادبادکی می زند چشمک

کدخدا اما٬ همه بچه هاش در شهرند

صاحبان بادباک و خیالی دور

غم آنان٬ غم نان داغ و کباب

غم بچه در راه

رسیدنی تنها

کاش این ره به انتها باشد

کاش بادبادکی برسد دست بچه ای خسته

کاش بچه از راه برگردد

کاش سقف روستا نشود آوار

کاش آن خیال دور

آن پَرچین پُر شکن

برسد دست کودکی خاکی