داستان توماج
گلویی به آواز می خواند
ظلمی که بر مردمش می رفت
داستان دیرینه ای می خواند
در غروب همیشگی این خاک
غربت خستگی بر گلو می فشرد
بغض فروخورده نسلهای سوخته را
اما دیگر
گوشی به شنیدن نمانده
چشمی به دیدن نمانده
دستی به یاری نمانده
تمام ظلم است و تاریکی وجهل
غروب خوبی هاست در طلوع سایه های کوته فکران
دیگر غربت است که می خواند
وطن را یاری نمانده است
خون می چکد٬ خون می چکد
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 21:44 توسط محمد رضا رستمی راد
|