دلتنگی که سراغت یم آید از تو اجازه نمی گیرد. می آید و راحت جای خودش را پیدا می کند. توی دلت می نشیند و به این سادگی ها جایی نمی رود. همه چیزت را آهسته آهسته مال خود می کند. نفس کشیدن هایت عوض می شود. حرکت دستهایت تغییر می کند. چشمانت ناخواسته به آب می نشیند. چیزی در وجودت تکان می خورد. آرام آرام لرزه می گیری. توان از پاهایت بیرون می رود. دیگر چیزی نمی بینی. چیزی نمی شنوی. احساست٬ روحت٬ داشته هایت همه و همه یکی می شوند و تو می مانی و جای خالی چیزی که نمی دانی چیست اما می دانی دیگر نیست.
دوست داشتن هم درست همین طوری است. برای همین است که دلتنگ کسانی می شویم که دوستشان داریم. جای خالی ارتباطی در وجودمان می نشیند که روزی دوست داشتن رنگ و روی دیگری به آن داده بود. انگاری آن دوست داشتن جایی نمی رود. هنوز که هنوز است همان حس غریب عاشقی در وجودت خانه دارد. اما چیزی تغییر کرده است. حضور چیز غریبی است. خیلی نمی فهمیمش. زمانی که نیست درکش می کنیم. تازه برایش تعریفی نخواهیم داشت. تنها می دانیم که هست. از من به تو تغییر می کند. هر کس آن را بطور منحصرفردی تجربه می کند. این یگانه بودن تجربه انگاری از آن جنسیتی می سازد که تمامی هویت تو می شود. آرام آرام با آن خو می گیری. درست مثل زخمی است که مرهمی برایش نداری و همزمان رهایی هم امکانپذیر نیست.
درد غریبی است. غمی دارد که تعریف شدنی نیست.