چرا این درد تمام نمی شود؟

داشتم یک توییت می زدم. خواشتم از هشتگ استفاده کنم. با این واقعیت تلخ مواجه شدم که با لیستی بی انتها مواجهم:

  • مهساـامینی
  • دانشگاه ـ شریف
  • دانشگاه ـ صنعتی ـ اصفهان
  • دانشگاه ـ تبریز
  • پرواز ـ ۷۵۲
  • زاهدان

و این لیست همینطور می رود و به آن اسامی خبرنگاران٬ عکاسان٬ شاعران٬ معلمین و غیره اضافه می شود. چه دارید می کنید با این سرزمین. خیلی از ما را خسته و غمگین راندید کافی نبود؟ صحنه های دردناکی که در این چند روزه دیده ام آنقدر هست که برای یک عمر گریستن کافی باشد. برادر را در برابر برادر قرار می دهید٬ خواهر را مقابل خواهر قرار می دهید که چه شود؟ چند روزی بیشتر بر خر مراد سوار باشید؟ آخرش که چه؟ جمع کنید و فرار کنید؟ یا حتی نه٬ بمانید و با مردمی هم میهن باشید که در بطن وجودشان از شما متنفرند؟ بعد همه چیز را دایی جان ناپلئونی ببینید که دست بیگانگان در میان است؟

بله بیگانگان هم دخیل هستند٬ اما چه کسی به آنها اجازه داده تا اینگونه جولان دهند؟ شما. شماپی که منابع کشور را به چین و روسیه هبه کرده اید و بر آتش خشم مردمی خسته از بی عدالتی و بی صدایی بنزین می ریزید و منتظرید که چه شود؟ مردم در سکوت ظلم را بپذیرند از ترس اینکه مبادا کشور ثالث فرصت طلبی ممکن است از این فضا استفاده کند و با کمک عده ای وطن فروش تخریب را توسعه دهند؟ هیچ وقت فکر کرده اید که این مردمی که از تمام وجودشان برای حفظ آن سرزمین مایه گذاشته اند هم باید فرصت داشته باشند حرف بزنند؟ آیا هیچ وقت با خودتان فکر کرده اید که این آه فروخورده تا که می تواند تنها اشک باشد و به فریاد بدل نشود؟

بس کنید این بی عدالتی و این بی خردی را. فرصتی بدهید تا این مردم زندگی را هم تجربه کنند. بس است این صدور انقلابتان به دنیایی که اگر فردا پول فرستادن هایتان را متوقف کنید٬ از شما بر می گردند. کمی هم از آنکسی که مولای خودتان می خوانیدش٬ عدالت و مردمداری را هم بیاموزید.

حیرانی عجیبی است

سالها پیش نامه‌ای برایت نوشتم که مطلع آن این بود که حال دل ما خوب است و ملالی نیست جز دوری شما. این روزها اگر دستم به نوشتنی برود خواهم نوشت این روزها حال دل ما خوش نیست، غمی سنگینی می کند به وسعت دشت های دور، اشکی چشم را آزین می کند به گسترده افق ‌و ملال دوری شما هم که جای خود دارد.

این روزهای من مثل کسی است که به جبر روزگار لبخندی به لب و‌خنجری در پشت دارد. این روزهای دوری از ایران دردی با خود دارد به گسترده بی انتهای خاکستری دور. این روزها با دیدن هر ویدیوی خشونت در ایران خود را کمی پیرتر و شکسته تر می بینم. با هر عکسی که درد خشم مردمم‌ را به نمایش می گذارد مویی دیگر را سپید می یابم. این روزها دیگر خیلی روز نیستند. ترسی که سروش‌صحت در متن اینستاگرام تعریف کرد تعریف درستی است از حال خیلی ها این روزها. نگرانی و درد آینده مبهم از تولد با من بوده و این روزهای سیاه دردش فزونی گرفته است.

به راستی آنانی که شلیک می کنند، آنانی که به دست انتخاب کتک می‌زنند، به قول بزرگواری از سر کمبود محبتی است که از جامعه ندیده‌اند. اما دستی که می زند نه اینکه نماینده اندیشه‌ای است که او را به خیابان آورده؟ آیا نه حاصل تدبیری است که برای نشنیدن صدای مردم اندیشیده شده؟ و آخر اینکه خواسته قدرت دین را تفنگ نکرده است؟

حال بدی است حال این روزهای خیلی ها در ایران و خارج از ایران. حال بدی است که دردی عجیب با خود دارد. به قول دوستی کاش درد زایمان نهال آزادی باشد.

امروز من

پیرمردی غرق به خون

دخترک خفته به خون

تکه ای پاره و خونین و غمین

کاش دردم٬ خشمم٬ فریادم

همه آواز دهل بود و دهل

کاش نمی دیدم ...