سالها پیش نامه‌ای برایت نوشتم که مطلع آن این بود که حال دل ما خوب است و ملالی نیست جز دوری شما. این روزها اگر دستم به نوشتنی برود خواهم نوشت این روزها حال دل ما خوش نیست، غمی سنگینی می کند به وسعت دشت های دور، اشکی چشم را آزین می کند به گسترده افق ‌و ملال دوری شما هم که جای خود دارد.

این روزهای من مثل کسی است که به جبر روزگار لبخندی به لب و‌خنجری در پشت دارد. این روزهای دوری از ایران دردی با خود دارد به گسترده بی انتهای خاکستری دور. این روزها با دیدن هر ویدیوی خشونت در ایران خود را کمی پیرتر و شکسته تر می بینم. با هر عکسی که درد خشم مردمم‌ را به نمایش می گذارد مویی دیگر را سپید می یابم. این روزها دیگر خیلی روز نیستند. ترسی که سروش‌صحت در متن اینستاگرام تعریف کرد تعریف درستی است از حال خیلی ها این روزها. نگرانی و درد آینده مبهم از تولد با من بوده و این روزهای سیاه دردش فزونی گرفته است.

به راستی آنانی که شلیک می کنند، آنانی که به دست انتخاب کتک می‌زنند، به قول بزرگواری از سر کمبود محبتی است که از جامعه ندیده‌اند. اما دستی که می زند نه اینکه نماینده اندیشه‌ای است که او را به خیابان آورده؟ آیا نه حاصل تدبیری است که برای نشنیدن صدای مردم اندیشیده شده؟ و آخر اینکه خواسته قدرت دین را تفنگ نکرده است؟

حال بدی است حال این روزهای خیلی ها در ایران و خارج از ایران. حال بدی است که دردی عجیب با خود دارد. به قول دوستی کاش درد زایمان نهال آزادی باشد.