پراکنده ها

داستان زندگی همیشه هیجان انگیز و در عین حال حیرت آور است. انگاری چیزی برای پیش بینی وجود ندارد جز اینکه همه چیز غیر قابل پیش بینی است. هر روز خبری می شنوی که قبلا نشنیده بودی. اما می شنوی و دیگر غریبانه نیست. حیرت در زندگی انگاری وجودی است غیر قابل انکار.

چند روزی است که به این فکر می کنم که دیگر فعالیت شبکه های اجتماعی خودم را به حداقل برسانم. هر روز تعدادی از عکسهایی که می گیرم را به اشتراک می گذاشتم. اما تصمیم گرفتم همه چیز را به وب سایت خودم محدود کنم و هفتگی وب سایت را با عکسهایی که دارم آپدیت کنم و شبکه های اجتماعی را محدود کنم به استوری هایی که روزانه می گذارم.

آدم برفی

سروده والاس استیونز

باید زمستان را فهمید

تا درک کرد رابطه بلور یخ و سرشاخه درخت را

آن زمان که درختان کاج پوشیده از برف اند

و هوا برای مدتی طولانی سرد بوده است

درختان سرو لباسی از بخ پوشیده اند

و صنوبران صبور در دوردستها می درخشند

از خورشید ژانویه٬ بدون اینکه بفهمیش

از هر ناله در صدای باد

در صدای اندکی برگ

که صدای زمین همین است

پر از هیاهوی باد

که در فضای خالی می وزد

برای کسی که گوش فرا می دهد٬ در برف می شنود

و هیچ چیز غیر خود ندارد

جایی که هیچ چیز نیست و هیچ همه چیز است

بر دار رفتگان

فقط میخواست زندگی کند. چیز زیادی از زندگی نمی خواست. اصلا چیز زیادی از زندگی نمی فهمید. می دانست که باید به دنیا می آمده که آمده است. حالا قرار است چند صباحی زندگی کند. شاید خانه و ماشینی داشته باشد. شاید ازدواج کند و شاید هم بچه داشته باشد. یادش آمد مصاحبه ای دیده بوده که آقای دکتری می گفت این مردم چیز زیادی نمی خواهند ماشینی و خانه ای و ازدواجی و بعد از داشتن چند تا بچه چند صباحی زندگی کنند و بعد هم بمیرند و روی قبرشان بنویسنند ناکام یا با کام. چیزهای دیگری هم این آقای دکتر می گفت اما آنها از حد سواد او بیشتر بود. راستش بقیه اش خیلی هم مهم نبود این تنها قسمتی بود که برایش خیلی آشنا بود. یادش آمد پدرش یک عمر کار کرده بود و همیشه گفته بود یه روزی اوضاع خوب میشه و نشده بود. آخر کار هم دق کرده بود و مرده بود.

وقتی دور و برش را نگاه می کرد نمی فهمید چرا بعضی ها خیلی وضعیت خوبی دارند و خیلی ها هم مثل خودش از صبح تا شب کار می کنند و هیچ به هیچ. ناراحت بود. اما همیشه لبخند می زد. حس می کرد این تنها چیزی است که کسی نمی تواند از او بگیرد. آهنگی گوش می کرد. ورزشی می کرد. صبح تا شب کار می کرد تا بتواند نان خانواده ای را تامین کند که پدرش نبود. مادرش نبود. اما خانواده او بود و خیلی زودتر از هم سن و سالان خودش بزرگ شده بود. کار می کرد تا بشود آن چیزی که آن آقای دکتر در مصاحبه اش گفته بود.

یک روز همه چیز عوض شد. از کارگاه بر می گشت که شلوغی های شهر را دید. شعارها را شنید و حس کرد با جانش آشناست. با جمعیت همراه شد. شعار داد با باتوم کتک خورد. دید دیگران را هم زدند. شب خانه رفت و فهمید همه چیز از کشته شدن دخترکی کرد شروع شده است. باز هم همان داستان همیشگی بی سر و ته امر به معروف و نهی از منکر. اخبار را شنید و دید کسی معذرت نمی خواهد. یادش افتاد به کشته شدن سرنشینان آن هواپیمای اکراینی. کسی عذرخواهی نکرد. کسی مسئولیتی بپذیرفت. بیشتر حرص خورد. با خود گفت فردا هم با دیگران همراه می شوم. باورش شده بود که اینبار صدایش شنیده می شود.

با جمعیت همراه شد و مثل خیلی ها دستگیر شد. به او هم مثل خیلی ها با باتوم و شلاق لطف کردند. آزادش کردند و قرار شد برای قرار بعدی بیاید. اما باز هم به حیابان آمد. حس می کرد چیزی این بغض فروخورده با باز می خواند. باز هم کتک خورد و باز هم بازداشت شد. اما اینبار فرق می کرد. خشونت بیشتر بود. دادگاه وجود داشت. وکیل هم داشت و اما بود و نبودش فرقی نمی کرد. قیافه ها در دادگاه عصبانی بود. کسی نمی پرسید چرا به خیابان آمدی. می گفتند آشوب کرده است. مفسد فی الارض است. آدم کشته است. برایش همه چیز به شوخی شبیه بود. او کتک خورده بود. او بود که سالها رنج کشیده بود و می گفتند کسی را رنج داده است. اصلا نمی فهمید چه اتفاقی دارد می افتد. درست مثل حرفهای آقای دکتر که فقط ساده هایش را می شنید. ساده بود٬ محکوم است به جنایت و قتل. حکمش اعدام است. اینها تنها چیزهایی بود که می فهمید. به وکیلش نگاه کرد. حس کرد وکیلش هم چیزی بیشتر از اینها نفهمیده است.

صبح زود بود. باد خنکی از شرق می وزید. جنازه ای در باد تکان می خورد. در نگاه بهت زده اش فقط همان چرای همیشگی معلوم بود. هنوز هم نمی دانست چرا؟

برمی گردی؟

گفت یه روز بر می گردی دیگه. گفتم نمی دانم. با خودم فکر کردم اگر سال اول که آمده بودم می پرسید می گفتم حتما. سال دوم٬ می گفتم سر و سامان بگیرم. و حالا بعد از ده سال دارم وصیت نامه تنظیم می کنم و مراسم ختم خودم را پیش خرید می کنم. الان٬ فکر نکنم. و دلم می گیرد. اشک به چشمم می آید. آهی می کشم. چند خطی می نویسم. لپ تابم را می بندم و می روم که بخوابم تا فردایی دیگر.

چیزی کم بود

آرام وارد شد همان گوشه همیشگی نشست. انگاری بار تمام هستی را به دوش می کشید. تقریبا هر روز همین کافی شاپ و همین میز و صندلی میزبانش بودند. کافی شاپ همان گوشه چهارراهی بود که از کار که بر می گشت قبل از رسیدن به آپارتمان کوچکی که بیشتر به استودیو شبیه بود٬ ساعتی را در آن میگذراند. قهوه ای ساده سفارش می داد. بعضی وقتها هم ساندویچی سفارش می داد. همه و همه داستان هر روزه ای را می ساخت که گاهی وقتها روزهایی می آمد که ابا آدمهای دیگر تزیینش می کرد. اما همیشه چیزی کم بود. چیزی کم بود. همان حس غریبی که از آن به تعلق خاطر یاد می کرد. همه چیز به نظرش روی کاغذ مثبت بود. توانسته بود آپارتمان بخرد. به قول دوستی برای خرید همین واحد توی تهران باید شصت سال کار می کرد و هیج نمی خورد تا بتواند آن را بخرد. کارش حقوق خوبی داشت. گاهی مسافرت می رفت. می توانست برای روزهای سال برنامه ریزی کند و کمتر پیش می آمد که چیزی این برنامه ریزی را به هم بریزد. اما چیزی کم بود.

قهوه اش را نوشید. بارانی اش را پوشید. شال گردنش را محکم کرد. کلاه پشمی اش را تا بالای چشمانش پایین کشید. آهی کشید. راهی شد. کلید انداخت و داخل شد. لباس عوض کرد. صورتی شست. سودایی باز کرد و نشست روبه روی کامپیوترش. کمی خبرها را بالا و پایین کرد. طبق معمول کانادا که خبری نبود. بی بی سی فارسی را چرخی زد. بعد رفت سراغ ایران انینترنشنال. خبر خوبی نمی رسید. بعدر فت سراغ سایتهای خبری انگلیسی. آنجا هم خبری نبود غیر از سیاهی های بی پایان. مسواک زد. خوابید. آماده شد برای ورود به دنیایی که امیدوار بود چیز مثبتی در آن ببیند.

فردا روز دیگری بود. روز دیگری که چیزی کم داشت.