فقط میخواست زندگی کند. چیز زیادی از زندگی نمی خواست. اصلا چیز زیادی از زندگی نمی فهمید. می دانست که باید به دنیا می آمده که آمده است. حالا قرار است چند صباحی زندگی کند. شاید خانه و ماشینی داشته باشد. شاید ازدواج کند و شاید هم بچه داشته باشد. یادش آمد مصاحبه ای دیده بوده که آقای دکتری می گفت این مردم چیز زیادی نمی خواهند ماشینی و خانه ای و ازدواجی و بعد از داشتن چند تا بچه چند صباحی زندگی کنند و بعد هم بمیرند و روی قبرشان بنویسنند ناکام یا با کام. چیزهای دیگری هم این آقای دکتر می گفت اما آنها از حد سواد او بیشتر بود. راستش بقیه اش خیلی هم مهم نبود این تنها قسمتی بود که برایش خیلی آشنا بود. یادش آمد پدرش یک عمر کار کرده بود و همیشه گفته بود یه روزی اوضاع خوب میشه و نشده بود. آخر کار هم دق کرده بود و مرده بود.
وقتی دور و برش را نگاه می کرد نمی فهمید چرا بعضی ها خیلی وضعیت خوبی دارند و خیلی ها هم مثل خودش از صبح تا شب کار می کنند و هیچ به هیچ. ناراحت بود. اما همیشه لبخند می زد. حس می کرد این تنها چیزی است که کسی نمی تواند از او بگیرد. آهنگی گوش می کرد. ورزشی می کرد. صبح تا شب کار می کرد تا بتواند نان خانواده ای را تامین کند که پدرش نبود. مادرش نبود. اما خانواده او بود و خیلی زودتر از هم سن و سالان خودش بزرگ شده بود. کار می کرد تا بشود آن چیزی که آن آقای دکتر در مصاحبه اش گفته بود.
یک روز همه چیز عوض شد. از کارگاه بر می گشت که شلوغی های شهر را دید. شعارها را شنید و حس کرد با جانش آشناست. با جمعیت همراه شد. شعار داد با باتوم کتک خورد. دید دیگران را هم زدند. شب خانه رفت و فهمید همه چیز از کشته شدن دخترکی کرد شروع شده است. باز هم همان داستان همیشگی بی سر و ته امر به معروف و نهی از منکر. اخبار را شنید و دید کسی معذرت نمی خواهد. یادش افتاد به کشته شدن سرنشینان آن هواپیمای اکراینی. کسی عذرخواهی نکرد. کسی مسئولیتی بپذیرفت. بیشتر حرص خورد. با خود گفت فردا هم با دیگران همراه می شوم. باورش شده بود که اینبار صدایش شنیده می شود.
با جمعیت همراه شد و مثل خیلی ها دستگیر شد. به او هم مثل خیلی ها با باتوم و شلاق لطف کردند. آزادش کردند و قرار شد برای قرار بعدی بیاید. اما باز هم به حیابان آمد. حس می کرد چیزی این بغض فروخورده با باز می خواند. باز هم کتک خورد و باز هم بازداشت شد. اما اینبار فرق می کرد. خشونت بیشتر بود. دادگاه وجود داشت. وکیل هم داشت و اما بود و نبودش فرقی نمی کرد. قیافه ها در دادگاه عصبانی بود. کسی نمی پرسید چرا به خیابان آمدی. می گفتند آشوب کرده است. مفسد فی الارض است. آدم کشته است. برایش همه چیز به شوخی شبیه بود. او کتک خورده بود. او بود که سالها رنج کشیده بود و می گفتند کسی را رنج داده است. اصلا نمی فهمید چه اتفاقی دارد می افتد. درست مثل حرفهای آقای دکتر که فقط ساده هایش را می شنید. ساده بود٬ محکوم است به جنایت و قتل. حکمش اعدام است. اینها تنها چیزهایی بود که می فهمید. به وکیلش نگاه کرد. حس کرد وکیلش هم چیزی بیشتر از اینها نفهمیده است.
صبح زود بود. باد خنکی از شرق می وزید. جنازه ای در باد تکان می خورد. در نگاه بهت زده اش فقط همان چرای همیشگی معلوم بود. هنوز هم نمی دانست چرا؟