چیزی کم بود
آرام وارد شد همان گوشه همیشگی نشست. انگاری بار تمام هستی را به دوش می کشید. تقریبا هر روز همین کافی شاپ و همین میز و صندلی میزبانش بودند. کافی شاپ همان گوشه چهارراهی بود که از کار که بر می گشت قبل از رسیدن به آپارتمان کوچکی که بیشتر به استودیو شبیه بود٬ ساعتی را در آن میگذراند. قهوه ای ساده سفارش می داد. بعضی وقتها هم ساندویچی سفارش می داد. همه و همه داستان هر روزه ای را می ساخت که گاهی وقتها روزهایی می آمد که ابا آدمهای دیگر تزیینش می کرد. اما همیشه چیزی کم بود. چیزی کم بود. همان حس غریبی که از آن به تعلق خاطر یاد می کرد. همه چیز به نظرش روی کاغذ مثبت بود. توانسته بود آپارتمان بخرد. به قول دوستی برای خرید همین واحد توی تهران باید شصت سال کار می کرد و هیج نمی خورد تا بتواند آن را بخرد. کارش حقوق خوبی داشت. گاهی مسافرت می رفت. می توانست برای روزهای سال برنامه ریزی کند و کمتر پیش می آمد که چیزی این برنامه ریزی را به هم بریزد. اما چیزی کم بود.
قهوه اش را نوشید. بارانی اش را پوشید. شال گردنش را محکم کرد. کلاه پشمی اش را تا بالای چشمانش پایین کشید. آهی کشید. راهی شد. کلید انداخت و داخل شد. لباس عوض کرد. صورتی شست. سودایی باز کرد و نشست روبه روی کامپیوترش. کمی خبرها را بالا و پایین کرد. طبق معمول کانادا که خبری نبود. بی بی سی فارسی را چرخی زد. بعد رفت سراغ ایران انینترنشنال. خبر خوبی نمی رسید. بعدر فت سراغ سایتهای خبری انگلیسی. آنجا هم خبری نبود غیر از سیاهی های بی پایان. مسواک زد. خوابید. آماده شد برای ورود به دنیایی که امیدوار بود چیز مثبتی در آن ببیند.
فردا روز دیگری بود. روز دیگری که چیزی کم داشت.