هواپیمایی که هرگز نیامد

مسافرانی که خداحافظی کردند، همراهانی که بدرقه کردند، عزیزانی که بدست خدایی ناپبدا سپرده شدند، کسانی که ساعت شمارشان را برای دیدار عزیزانی که سوار بر پرواز بودند شروع کرده بودند، بچه هایی که هنوز حتی به آرزو کردن نرسیده بودند، بچه هایی که دنیایشان از اسباب بازیهایشان فراتر نرفته بود، جوانانی که رؤیاها ساخته بودند، مردان و زنانی که نفسی راحت کشیده بودند که تا چند ساعت دیگر به مقصد می رسند، همه و همه دنیایی بود که به چند ثانیه واورنه شد.

آنهایی که رفتند هرگز ندانستند به کدامین گناه و آنهایی که مانده اند با درد از دست دادنی دست در گریبان هستند که نه تنها چرای رفتن آنها را می آزارد، که تمام آرزوهای بر زبان رانده شده آنان نیز بر آن آوار می شود. همیشه انسانهای بیگناه قربانی طمع بزرگان هستند. همیشه این انسانهای بی گناه هستند که بین دعوای دیگرانی گرفتار می آیند که نمی خواهندشان. پروازی که مقصد نرسید دلهایی که در غم و اندوهی غریب گرفتار آمدند.

اما این داستان سوی دیگری هم دارد. آنانی که به راحتی بر صندلی قدرت خود لم داده اند و دستور این اتفاق را صادر کرده بودند. آنانی که در اوج بی لیاقتی خود را صاحب مال و جان مردمی می دانند که دیگر حتی نمی دانند چرا؟ داستان را می خواستند مدیریت کنند. با دروغ شروع کردند. به دروغ دامن زدند. هر روز داستانی جدید به آن افزودند. فی الواقع امیدوار بودند هیچ وقت کسی راستی آزمایی نخواهد کرد. حقیقت روشن شد. زمان زیادی برد تا عذرخواهی کنند، عاملان اتفاق اما هیچ دردی حس نمی کنند.

خسته کننده است حجم اینهمه اتفاقی که بر جان می رسد.

اماهای من

آدمها و زندگیشان را مجموعه ای از اگر و اماها می سازد که وقتی به یقین می رسند نوعی اعتماد به نفس برای انجام کارهای آینده فراهم می کنند. اگر و اماهای هر کسی با دیگران فرق دارد. جنس آنها متفاوت است و بخش بزرگی از آنها زاییده ارزشهایی است که شخص به آنها باور دارد. منظورم نظام ارزش گذاری مذهبی نیست٬ می تواند باشد اما محدود به آن نیست. بیشتر فکر می کنم این نظام ارزشی برگرفته از رفتارهای اجتماعی و سازمان اجتماعی است که شخص از آن می آید. نظامی که گاه گاهی خیلی با دیگر کشورها متفاوت است.

اما به هر روی وجود دارد. نمی توان انکارش کرد و نمی توان نادیده انکاشتش. زندگی جنس عجیبی دارد. از زمانیکه مستندهای مرتبط با زمان را مطالعه یا تماشا می کنم بیشتر به این حس غریبانه رسیده ام. اینکه در دنیایی زندگی می کنم که نزدیک به دو میلیارد سال عمر دارد و از عمر کره زمین چندین میلیون سال باقی است٬ بیشتر به کوچک بود و خرد بودن آدمی فکر می کنم. بعد این سئوال به ذهنم می آید که این همه تکاپو و این همه به دنبال بدست آرودن که چه؟ حتی تاریخ بشر در مقابل عمر عالم هستی خنده دار به نظر می رسد. اگر بپذیریم که حدود ۴۰ هزار سال است٬ در مقابل آن ۲ میلیارد بیشتر به شوخی شبیه است.

اما ...