آن قدیمها را خوب یادم نمی آید. یادم نیست که پاییز آن روزها هم همین قدر رنگی بود یا نه. از زمانیکه دوربین دست گرفته ام انگاری همه چیز را طور دیگری می بینم. انگاری از آن حیرت گمشده بخشهایی را پیدا کرده ام. انگاری وقتی سن آدمی بالاتر می رود دیگر کمتر از دیدن چیزهای تازه و یا حتی تکراری هیجان زده می شود. انگاری عطشی است که در دنیای امروز که سن آدمی بالاتر رفته است٬ سیری که نه٬ یادمان می رود. دیگر سئوالهای خوب کمتر می پرسیم. سئوالهایی را می پرسیم که اغلب پاسخی برایشان داریم. این نکته ای است که خودم هم به تازگی دریافته ام. پادکستی گوش می کنم به نام رود که در یکی از قسمتهای آن به این نکته پرداخته بود.

انگاری چیزی در وجود آدمی رسوب می کند. انگاری این رسوب آرام آرام تمام حیرت را از آدمی می گیرد. عمیقا اعتقاد دارم که آن دور دورها٬ پشت پرچینی از نور٬ چیز جامانده. آدمی اگر صد سال هم عمر کند در مقام سن عالم هستی به قطره ای می ماند. حال اگر این پرچین و آن نور و این حیرت هم نباشد که زندگی چیزی جز تکرار مکررات نخواهد بود. تکراری که تمامی ندارد و تنها مرگ است که نقطه در انتهای جمله وجودش می نهد.

به راستی یادم نیست آن روزها پاییز همین قدر رنگی بود. شما یادتان می آید؟