گفت یه روز بر می گردی دیگه. گفتم نمی دانم. با خودم فکر کردم اگر سال اول که آمده بودم می پرسید می گفتم حتما. سال دوم٬ می گفتم سر و سامان بگیرم. و حالا بعد از ده سال دارم وصیت نامه تنظیم می کنم و مراسم ختم خودم را پیش خرید می کنم. الان٬ فکر نکنم. و دلم می گیرد. اشک به چشمم می آید. آهی می کشم. چند خطی می نویسم. لپ تابم را می بندم و می روم که بخوابم تا فردایی دیگر.