برمی گردی؟
گفت یه روز بر می گردی دیگه. گفتم نمی دانم. با خودم فکر کردم اگر سال اول که آمده بودم می پرسید می گفتم حتما. سال دوم٬ می گفتم سر و سامان بگیرم. و حالا بعد از ده سال دارم وصیت نامه تنظیم می کنم و مراسم ختم خودم را پیش خرید می کنم. الان٬ فکر نکنم. و دلم می گیرد. اشک به چشمم می آید. آهی می کشم. چند خطی می نویسم. لپ تابم را می بندم و می روم که بخوابم تا فردایی دیگر.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 23:7 توسط محمد رضا رستمی راد
|