پشت آن پیچ زنی است

نشسته بر خاک٬ تار می بافد آرزوها را

آن طرفتر بچه ها

با خیال توپی دور٬ خسته و عرق کرده

مرد بر می گردد

دست ها خالی

شانه ها افتاده

خسته از باری بی انتها

امروز هم شب شد

خاک می ریزد از سقف ایوان

آسمان ابری است

دل نگرانند اهل آبادی

اگر امشب ببارد آن باران

سقفهاست که فرو می افتد

کدخدا خوابیده است اما

دل او قرص است٬ بار کج رسیده به منزل

باز فردا بچه ای راهی شهری است

ره گم نکرده٬ که در خیالی دور

بادبادکی می زند چشمک

کدخدا اما٬ همه بچه هاش در شهرند

صاحبان بادباک و خیالی دور

غم آنان٬ غم نان داغ و کباب

غم بچه در راه

رسیدنی تنها

کاش این ره به انتها باشد

کاش بادبادکی برسد دست بچه ای خسته

کاش بچه از راه برگردد

کاش سقف روستا نشود آوار

کاش آن خیال دور

آن پَرچین پُر شکن

برسد دست کودکی خاکی