همسایه ما به رحمت خدا رفت
امروز همسایه روبروی خانه ما فوت کرد. پیرزنی که هر بار که می دیدمش یادآور مادربزرگی بود که دیگر نداشتمش. آنطوری که متوجه شدم٬ متولد ۲۴ آوریل ۱۹۲۲ بود. یعنی تقریبا صد سال زندگی را تجربه کرده بود. وصیت کرده بود که اگر در وضعیتی قرار گرفت که هوشیاری نداشت برای برگرداندنش به زندگی کاری نکنند. درخواست عجیبی است که در خانواده های اینجا زیاد دیده ام. برخلاف ما که به هر نحوی که شده می خواهیم طرف برای مدت بیشتری زندگی کند اینجا خیلی ها معتقدند که رنجی که شخص متحمل می شود بیش از لذتی است که از زندگی می برد. به قول دوستی این خانم با عزت زندگی کرد. در خانه خودش فوت شد و از روزی که به این خانه آمدیم ۲۴ ساعته پرستار داشت.
زندگی معجون عجیبی است. پر است از لحظات ناب. اما زندگی همیشه درد را با خودش همراه دارد٬ نمی توانی لذتی ببری که دردی به دنبال نداشته باشد. این خبر فوت سومین نفر بود در این چند روزه. وقتی به عمر زمین نگاه می کنم می بینم هر چقدر هم طولانی عمر کنیم٬ حتی اگر عمر نوح داشته باشیم٬ در این گذاره زمان بندی شده٬ بخشی کوتاه و ناچیز خواهیم بود. بخشی که بعدها دیگر کسی ما را به یاد نخواهد آورد. کرمان که بودم سعی می کردم هر از چند وقتی سری به قبرستان شهر بزنم. معمولا هم شبها را انتخاب می کردم. اسمش را گذاشته بودم دیار فراموش شدگان. آنها که آنجا خوابیده بودند٬ اگر خیلی عزیز می بودند تا دو نسل بعد از خودشان کسانی به دیدنشان می رفتند. بعد تنها می شدند سنگ قبری که خاک می گرفت. کمرنگ می شد. از خاطره ها محو می شد.
صبحهای زودی که برای پیاده روی و عکاسی می روم٬ با خودم فکر می کنم که این سکوت صبح های زود چقدر لذت بخش است. آیا این همان سکوت بعد از مرگ نیست؟ هیچ کس بعد از مرگ را ندیده است. پر است از داستانهای رمزآلودی که هیچ کدام سعی نکرده اند از رمزآلودگیش بکاهند. هر کدام به نوعی تصویری می دهند که بر آنچه از دنیای امروز می دانیم تطبیق دارد. هر آیینی٬ هر مذهبی٬ هر مسلکی از مرگ تعریفی می دهد. ساده ترینها آن را پایانی می دانند بدون آینده و بهترین ها آن را وصال مجبوب ترسیم می کنند. اما هیچکدام سندیتی بر گفته خود ندارند. این رمزآلودگی مرگ٬ آن را به نوعی معماگونه برای من لذت بخش می کند.
مرگ پایان کبوتر نیست ...