پیری و دل من
روبه روی آپارتمان ما خانمی مسن زندگی می کند که مرا عجیب به یاد مادربزرگ خدابیامرزم می اندازد. فرم رفتارش٬ و خیلی چیزهای دیگر همه و همه دست به دست هم می دهند و خاطره ای دور را زنده می کنند. این خانم به دلیل بیماری به صورت بیست و چهارساعته پرستار دارد و دختر و پسرش هم هفتگی به او سرکشی می کنند. هیچ وقت آمد و شد نوه را ندیده ام. شاید هم می آیند و من ندیده ام. زندگی این خانم از چند جهت برایم جالب شده است. فارغ از شباهتی که به آن پرداختم دو وجه دیگر برایم جالب است. داستان پیری و داستان تنهایی.
چه بخواهیم و نخواهیم پیر می شویم. عمر با سرعتی حیرت آور سپری می شود و قافله ای است که با آن همراهیم و در استراحت گاهی برای همیشه از این قافله جا می مانیم. فارغ از اینکه به زندگی بعد از مرگ اعتقاد داشته باشی یا نداشته باشی٬ خود زندگی و بودن در حال٬ لذت بخش است. هرچند این لذت هم مانند همه لذتهای دیگر دنیا نسبی است و ممکن است برای همه درک مشابهی از آن وجود نداشته باشد. اما بصورت عام٬ می توان گفت که کمتر کسی وجود دارد که نخواهد زنده بماند و زندگی کند. تمایل به زندگی و این میل به جاودانگی منشا خیلی از رفتارهای بشری است که به آن بسیار پرداخته اند و از هر منظری به آن نگاهی شده است. اما آنچه در این مقایسه و حضور این همسایه برایم اهمیت پیدا کرده است٬ میزان نیازمندی بشر در زمان پیری و ناتوانی به دیگران است.
با دوستی صحبت از ترس بود٬ می گفت تنها ترس زندگیش٬ پیری است. اینکه ناتوان شود و نیاز باشد کسی او را تر و خشک کند. حس عجیبی است. اینکه تو در امروزی که در اوج توانمندی بدنی خودت هستی٬ به زمانی فکر کنی که دیگر نمی توانی ساده ترین نیاز خودت را بر آورده کنی.
روزهایی که پشت سر هم می آیند و می روند و آرام آرام همه چیز را به سمت و سویی می برند که گویی از قبل تقدیری آنها را نوشته است٬ بیشتر از قبل مرا می ترسانند. شاید این حرف کلیشه ای باشد و حتی لبخندی از سر تمسخر به لب بسیاری بیاورد٬ اما این روزهای من بیشتر به غمی می گذرد که بیشتر به شعر قاصدک فریدون مشیری شبیه باشد. مخصوصا جایی که می گوید:
قاصدک٬ در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب٬
قاصد تجربه های همه تلخ٬ با دلم می گوید
که دروغی تو٬ دروغ
که فریبی تو٬ فریب
و بعد کمی پایین تر می گوید:
راستی آیا جایی خبری هست هنوز!
مانده خاکستر گرمی٬ جایی؟
حال دل این روزهای من حال این دلی است که در شعر فریدون مشیری با قاصدک هم سخن شده است.
و اما تنهایی٬ تنهایی خوب است یا بد؟ سئوالی است که سالها در خصوصش بحث و صحبت شده است. اما اگر آن را کنار بحثی که در خصوص خانم همسایه روبرو داشتم٬ بگذارید تنهایی ترسناک می شود. همیشه با خودم فکر می کردم که تنهایی چیز بدی نیست٬خودت خواهی بود و خودت. اما وقتی تنهایی را کنار تاتوانی می گذام٬ مجعجونی به غایت ترسناک می شود. معونی که حتی فکر کردن به آن بر پیشانی من عرق سرد ترس می نشاند. راستی انسانی که قول فیلسوفان بسیاری٬ موجودی است که در تنهایی خاتمه ناپذیر خلقت به زمین رانده شده است٬ چطور می تواند از دست این تقدیر نجات پیدا کند؟