حال درد
این روزها می نویسم و پاک می کنم. می نویسم و دوباره خط می زنم. حجم دردی که این روزها از خبرها می رسد بی نهایت شده است. روزی نیست که خبری مثبت از اتفاقی کمی خوب برسد. هر زمان که با کسی حرف می زنم و می پرسم چه خبر٬ جوابی دردناک دریافت می کنم که انگاری شده مشترک بین آدمها. گرونی٬ اینترنت بد٬ امنیت خراب. انگاری قرار نیست چیزی بهتر شود. انگاری قرار نیست از حجم بدی ها کمی کاسته شود.
می خواهی از اتفاقات کن خوشحال باشی٬ اتفاقات آبادان پیش رویت به تصویر کشیده می شود. می خواهی از درد اتفاقات آبادان کمی کم کنی٬ می شود اجتماع استادیوم آزادی. خسته شده ام از این حجم دورویی و ریا. خسته شده ام از این حجم از بی تفاوتی کسانی که قرار بوده مرهم دردهای مردم باشند. همه چیز کرخ شده است. به نظر می رسد٬ مسئولین دیگر مردم را نمی بینند. بی وجدانی بیداد می کند.
دو دسته شدن مردم را به خوبی می توان لمس کرد٬انگاری دیگر کسی آن وسط قرار ندارد. مردم دردمند آبادان مرهم طلب می کنند و مسئولین غیور نیروی ضد شورش می فرستند. مردم آبادان می خواهند صدایشان را به گوش همه برسانند تا شاید کسی فریادرس دلهای بی قرارشان باشد. اینترنت را قطع می کنیم. مردم از درد این روزهای آبادان و هزاران اتفاق دردناک دیگر در عذابند و مجلس انقلابی ارز ۴۳۰۰ را با ۲۳۰۰۰ هزارتومانی جایگزین می کند. مردم از بی کیفیتی خودروهای داخلی می نالند و دولت اجازه ورود خودروهای خارجی لوکس را می دهد با قیمتی که تنها همانهایی می توانند بخرند که من و شما خوب می شناسیمشان.
حجم خبرهایی که دیگر نمی دانی از طنز تلخشان لبخند بزنی یا گریستن را برگزینی از حد تصور خارج شده است. به نظر می رسد در تمامی این سالها کسانی از کره ای دیگر حکومت می کرده اند و کسانی از کره ای آن طرفتر بر کیفیت کارشان نظارت داشته است که این روزها از خبرهای می شنوی که قرار است جراحی اقتصادی اتفاق بیفتد که اشتباهات دولتهای گذشته جبران شود. بعد که جراحی شروع می شود می بینی که بیشتر بریدن نان دردمندان است تا اصلاح امور و مبارزه با فساد. اتفاقات را که کنار هم می چینی از دردناکی طنز تلخشان تمام تنت می لرزد.
یاد این شعر شاملو می افتم:
در تمام ِ شهر
نیست یک فریاد.
ای خداوندان ِ خوفانگیز ِ شب پیمان ِ ظلمتدوست!
تا نه من فانوس ِ شیطان را بیاویزم
در رواق ِ هر شکنجهگاه ِ پنهانيی ِ این فردوس ِ ظلمآئین،
تا نه این شبهای ِ بیپایان ِ جاویدان ِ افسون پایهتان را من
به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانیتر کنم نفرین،
ظلمتآباد ِ بهشت ِ گند ِتان را، در به روی ِ من
بازنگشائید!
در تمام ِ شب چراغی نیست
در تمام ِ روز
نیست یک فریاد.
چون شبان ِ بیستاره قلب ِ من تنهاست.
تا ندانند از چه میسوزم من، از نخوت زبانام در دهان بستهست.
راه ِ من پیداست.
پای ِ من خستهست.
پهلوانی خسته را مانم که میگوید سرود ِ کهنهی ِ فتحی قدیمی را.
با تن ِ بشکستهاش،
تنها
زخم ِ پُردردی به جا ماندهست از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم
اشک، میجوشاندش در چشم ِ خونین داستان ِ درد
خشم ِ خونین، اشک میخشکاندش در چشم.
در شب ِ بیصبح ِ خود تنهاست.
از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سوی ِ آن خوفی نهاده دام
دردناک و خشمناک از رنج ِ زخم و نخوت ِ خود میزند فریاد
در تمام ِ شب چراغی نیست
در تمام ِ دشت
نیست یک فریاد...
ای خداوندان ِ ظلمتشاد!
از بهشت ِ گند ِتان، ما را
جاودانه بینصیبی باد!
باد تا فانوس ِ شیطان را برآویزم
در رواق ِ هر شکنجهگاه ِ این فردوس ِ ظلمآئین!
باد تا شبهای ِ افسونمایهتان را من
به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانیتر کنم نفرین”