گاهی وقتها دردی است که تمام وجودت را از درون می خورد اما به کلام نمی آید. می شناسی این درد را٬ می دانی چه زمانی می آید٬ می دانی رنگش را٬ بو و طعمش را٬ اما حذر نتوانی. چطور می توانی با بند بند وجودت درد داشته باشی و اما از زیبایی بگویی. یا شاید هم تنها زمانی است که خالص ترین زیبایی ها تبلور پیدا می کنند.

نمی دانم٬ می دانم که دردی است که بند بند وجودم را می خورد و نمی توانم جلویش را بگیرم. وطنم٬ پاره تنم٬ تبدار است ...