چطور می فهمی که رنج آزارت می دهد٬ زمانی که حجم دردی که به تو می رسد از حد تحملت خارج می شود. مهاجرت با خودش دردهای بسیاری به همراه داشت که برخی را می شناختم و برخی دیگر را به مرور زمان دریافتم. مهاجرت برایت فرصتهایی را مهیا می کند که قبل از مهاجرت دستیابی به آنها آسان نبوده است. انگاری مهاجرت تمامی سیستم فکری تو را از نو شکل می دهد و تجربه های گذشته ات را به آن می افزاید. به تو قدرت می دهد که خواسته های جدیدی را دنبال کنی و برای آینده خودت داستان جدیدی بنویسی.

اما برای یک مهاجر نسل اول٬ از مابقی خبر ندارم٬ حفره ای در درون تو شکل می گیرد که هیچ چیزی نمی تواند آن را پر کند. حفره ای که به مرور زمان کوچک و بزرگ می شود اما پر نمی شود. روزهایی می آید که از درد عمق این حفره ناله سر می دهی و روزهایی هست که با آن آرام کنار می آیی. اما این حفره همیشه وجود دارد. برایش اسمی ندارم٬ شاید دلتنگی است. اما دلتنگی نیست. دلتنگی مختصاتی دارد که با این درد همخوانی ندارد. به نظر می رسد این حفره به لحاظ مختصات فضا و مکانی دلتنگی را هم در خودش جای داده است.

اما در یک چیز مطمئن هستم٬ حجم خبرهای بدی که مستقیم به تو ربطی ندارند اما به خاکی که از آن آمده ای ربط دارند بر این درد می افزاید. مهم نیست از کجا به کجا مهاجرت کرده باشی٬ این خصلت مشترک مهاجرت است. و این روزها این درد لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر می شود. حجم ظلمی که به لطف شبکه های اجتماعی از آن پرده برداشته شده است٬ حجم دردی که مردمی که مثل همه مردم دنیا بهترینهای سهمشان باید باشد تحمی می کنند٬ آزارم می دهد. امروز را با دیدن ویدیوی بلوچی شروع کردم که می گفت سرکار مرا بکش اما بارم را نبر!! سالهاست که می دانم اگر دولت مرکزی ایران (نه زمان شاه برایشان کاری کرد و نه زمان جمهوری اسلامی) برای این مردم پر از عزت و پر از مهر کاری می کرد. اگر دولت مرکزی برای این مردمان زحمت کش قدمی بر می داشت٬ اگر در شکوفایی اقتصادی این خطه گهربار می کوشید٬ این مردم با عزت نه اسیر قاچاق می شدند و نه اسیر فقری کمرشکن.

پس سرکار نکن٬ سرکار نزن٬ سرکار نکش٬ سرکار نبر٬ سرکار اینها هم مردم همین خاک هستند. وظیفه اول تو نه دفاع از قانون که دفاع از شرف این وطن است. این روزها دارند شرف این وطن را می فروشند٬ چرا آنجا نمی زنی؟ نمی بری؟ کاری نمی کنی؟