ساده بودن داستان غریبی است. از آن داستان‌هایی است که نمی دانی تهش کجاست. یکی آن را خوب می بیند و دیگری برچسب حماقت به آن می زند، انگاری حتی برای سادگی هم باید حد وسطی داشت که با تعریف اجتماع بخواند.

بر چسب زن زندگی آزادی را هنوز گاهگاهی اینور و آنور در تورنتو می بینم. اکثر آنها رنگ و روی چندانی ندارند. به نظر می رسد خود جنبش هم چندان تکاپوی سابق را نداشته باشد. رهبران اپوزیسیون کمی با هم بودند و بعد ترجیحشان بر بی همی بود. از همان روز اول می‌شد حدس زد و‌خیلی ها هم گفتند. اما چه می شود کرد همان سادگی که اول گفتم دلمان را غلغلک داد که اینبار فرق می کند. هنوز هم به خودمان می گوییم فرق کرده است. زنان و دختران سرزمین من دیگر تن به حجاب نمی دهند. اما مگر دعوا حجاب بود. مگر تمام داستان این بود که فلان کس بتواند یا نتواند با حجاب بیرون بیاید؟

داستان آزادی بود. داستانی که دو قرن بیشتر است که جان می گیرد از جوانان این مرز و بوم و هنوز آوازی از دور است. انگاری چیزی عوض نمی شود. حاکم می آید و می رود، جنس حکومت عوض نمی شود، تنها رنگ آن است که عوض می شود. تنها لفظش است که عوض می شود، وگرنه همان داستان قدیمی است که از پس روزگار می آید و می رود.

آزادی انگاری دست نیافتنی‌تر از قبل است. چرا دوباره یادش افتادم؟ چون سالها به خودم دلداری می دادم که آرام آرام یاد می گیریم و دموکراسی حاکم می شود و مردم آموخته رنج سالیان می شوند و کاری می کنند کارستان. اما نشد که نشد. اینبار هم که انتخاباتی در پیش است نه حاکمیت ظرفیت دموکراسی را درونی کرده است و نه ساختار فرهنگ مردم کنش جدیدی به حاکمیت تحمیل کرده است. فضای سنگین و امنیتی این روزها ایران قدرت نفس کشیدن فرهنگ را از او گرفته است. همیشه نگاهم این بوده که نظام آموزشی کشور و سیاستهای حاکم بر آن در هر جامعه‌ای نشان می دهند که سمت و سوی جامعه چگونه است. وقتی نگاهی به سیستم آموزشی فشل کشور می اندازم نمی توانم انتظار تربیت نیروی پرسشگر را از او داشته باشم که رویکرد حاکمیت تربیت این نیرو نیست.

به نظر نمی رسد به این زودی ها خبر خوبی از ایران برسد.