قهوه ای ریخته ام

تلخی خاطرم از سادگی قهوه به رنگ آمده است

یادم آمد که تو گفتی

هر زمان دوختنی می بینی٬ یاد لبهامان باش

و من آرام نگاهت کردم

هر زمان دلهره مهمان دل است٬ یاد مادر باش

یاد آن روز که آشوب بپا بود از این خاطر خسته گذشت

بدنم درد گرفت٬

خاطرم خسته شد و آسمان ابری شد

باز هم آشوب بپاست

باز هم مادری با نگرانی نگهش مانده به در