این روزهای دل من
قهوه ای ریخته ام
تلخی خاطرم از سادگی قهوه به رنگ آمده است
یادم آمد که تو گفتی
هر زمان دوختنی می بینی٬ یاد لبهامان باش
و من آرام نگاهت کردم
هر زمان دلهره مهمان دل است٬ یاد مادر باش
یاد آن روز که آشوب بپا بود از این خاطر خسته گذشت
بدنم درد گرفت٬
خاطرم خسته شد و آسمان ابری شد
باز هم آشوب بپاست
باز هم مادری با نگرانی نگهش مانده به در
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ ساعت 21:52 توسط محمد رضا رستمی راد
|