دلت آشوب می شود و نمی دانی چرا می دانی چیزی سر جایش نیست٬ اما نمی دانی به راستی چیست. دلت که آشوب می شود دیگر نمی توانی به هیچ چیزی دل بدهی. انگاری همه چیز دست به دست هم می دهد تا تو ناتوان شوی. چیزی شبیه به فلج شدن. و هیچ چیزی بدتر از این نیست که ندانی آشوب دلت از برای چیست. آنقدر حجم خبرهای بد این روزها زیاد است که نمی دانی به چه ربطش دهی. انگاری یکی از راه رسیده است و زده زیر میز بازی. هر چیزی گوشه ای افتاده است و تو نمی دانی چه به چیست.

انگاری آرامش خیالی است دور که نمی دانی چرا آن دورها جامانده است. نمی دانی به چه اندوهی گرفتاری که آرامش را دست نیافتنی می یابی. همه چیز انگاری آن دور دورها روشن تر است. انگاری نور انتهای تونل را می بینی٬ اما فاصله را درنمی یابی. غربت است که به جانت می ریزد و نمی دانی چرا سرریز نمی شود. در بازی بین امید و نا امیدی دست و پا می زنی بی آنکه بدانی چرا؟

حیرت بازی غریبی دارد ...